یکی از همکلاسی های دوران مدرسم،

دختری بود به اسم آروز که مشکل تکلم و شنوایی داشت ...

گاهی بیش از حد شوخی میکرد ... اما مظلوم بود ... من همیشه سعی میکردم بهش عشق بدم ...

دیشب که اینستارو چک کردم دیدم ازدواج کرده :) و تصورش حالمو دگرگون کرد ...

خدابزرگه ... و نگاهش به هممون هست ...

برعکس آروز ، چند وقت پیش همدوره ای همون روزارو تو مترو دیدم که دست فروشی میکرد ... 

منو شناخت اما چشمامو بستم که اشکامو نبینه و شرمنده نشه ....

خدا رحیم ِ ... وهاب ِ ....

خیلی وقته که دیگه هیچ چرایی از دهنم بیرون نمیاد ...