×من همیشه همون آدم بودم که تو غم ها، کنار ِ عزیزام بودم.

بماند چقدر از حرف هایی که این بین می شنیدم دل شکسته می شدم ..

ولی تو خوشی هاشون ، همیشه قبل ِ گفتن کسی ، عقب می رفتم ، دور میشدم ... و فقط نگاه می کردم ...

شاید عادت ِ خوبی نیست،شاید نوعی ترس باشه ولی همیشه با قلبم حس کردم ...


×روبه روی میزش ایستاده بودم و بهش گفتم،نمیدونم چجوری ، کی ولی دلم میگه اینبار میشه ... 

گفت یعنی چی ؟

گفتم همونی که خودت گفتی ، شاید اینم همون نقطه ی پنهون من باشه که هیچوقت نمیشناسیش ...


×از مرموز بودن خوشم نمیاد

این روزا مدام همه بهم یادآوری میکنن که تو خیلی خوبی و این مدل از خوب بودن ، درست نیست ...

چرا هیچوقت بقیه یاد نمیگیرن درست رفتار کنن؟


×میخوام کتاب ِ "من ِ او " رضا امیرخانی رو شروع کنم ... 

میدونم که قشنگه ... 


×داشتم فک میکردم تو این دیدار بهت بگم یا بیا مثل ِ قبل خوب و درست  باشیم باهم ..

یا اینکه من نمیتونم ..هرچی خاطره کمتر بهتر ...

آخه شما جای ِ من ، یکی بهت بگه بخدا من اگه بخوام تمام ِ احساسمو بزارم ، در مقابلم صفری ....

ولی بزار طبیعی باشیم ... 

اما بدون واقعا دوستت دارم و این من ِ واقعیم نیستم ... !

حق ندارم قلبم خراش خراش شه ؟

ازش خواستم وقتی بی انصاف میشه باهام حرف نزنه ، گفتم به هیچی جز اسکاج نمیتونم توصیفت کنم !

دلمو میخراشونی میری جلو ، بی توقف ... 


×به بهناز میگم ، ینفر مث ِ آدم پیدا نشد 

بگه بیا باهم یه زندگی بسازیم ...

مردم بیمارن .. و گاها خسته کننده ...


× واسه ماهیم جفت خریدم .. از قضا جفت نر ... 

هنوز دوروز نگذشته شکم ماهی ور قلمبیده .. دیگه نمیخوام ریختشو ببینم

لطفا دید ِ ابزاری نداشته باشید ... :))