× یه همکلاسی دارم، اسمش رشیده ولی برخلافِ اسمش هم قدِ منه ..یعنی بزور یکو شصت ... 

ولی بامزس و آروم ...

دیشب بهش پیام زدم برای یکی از جزوه ها ،در نهایت گفتم امیدوارم هرچی از خدا میخواین نصیبتون بشه ...

نوشت:امیدوارم خدا صداتونو بشنوه ...

صبح تو انتشارات  که بودیم گفت امسال ، سال ِ آخرتونه ؟

گفتم نه ... به لطف مشکلاتی نه ...مدتی خوب نبودم و مجبور بودم خیلی از درسارو حذف کنم ...

پرسید از لحاظ روحی ؟ گفتم بله ، انتخاب آدم های اشتباه 

اونم گفت نسل ِ ما استادن تو این انتخابا ... و فهمیدم داغ دیدست ...

 خلاصه تا میدون دانشگاه باهم اومدیم در نهایت گفتم اما الان تنهامو از خلوتم بی نهایت لذت میبرم ... 

و هرچی رشته بود پنبه شد و رفت .. :))



×از صب باپسرک بحث میکردیم ... سر اینکه دوست باشیم یا فراتر ...

که در نهایت به این ختم شد که ما آدم نمیشیم و نمیتونیم دوستای خوبی واسه هم باشیم.. پس ... !!

یه اخلاق بدی داره که تو  چند دقیقه میزنه با خاک یکسانت میکنه ، درصورتی که هیچ کدوم از حرفاش جدی 

نیست و تو فقط باید تحملش کنی تا این زمان بگذره و حرفاش تموم شه ...

بهم زنگ زد ، میگم میخوای کلاستو بپیچونی بیای منو ببینی ؟ میگه نه حالوحوصله ندارم ...

گفتم باشه ... هر طور مایلی ...

حدودا نیم ساعت بعدش میگه کاش خریت نمیکردم و میومدم پیشت 

گفتم تا تو باشی وقتی عشقت میگه بیا منو ببین نگی نه 

میگه آره غلط کردم :))



×هیچوقت در طول زندگیم از بابا دور نبودم ولی یه احترام خاصی بینمون حاکم بود و نمیزاشت دوست داشتنمو بهش ابراز کنم

امشب که دیدم داره ظرف میشوره و تازه بعد تموم شدن کارش با دقت سینکو خشک کرد .. مُردم براش ...

هی دورش گشتم قربونش رفتم ...

فقط حُسن ِ  تنهایی این روزا  همینه که ما نزدیکتریم و عاشق تر ...



×دستم موند لای در ... 

رفتیم پیش پزشک دانشگاه ، میگه مراقب خودت باش

فردا باید شوهر کنی ....

هزار سالم که بگذره عقاید ِ این ملت تغییری نمیکنه ، و هیچ ایده ای جز زن گرفتن و شوهر کردن ندارن ...



×مرکب گرفتم و تمرین ِ خطو دوباره شروع کردم ...

لعنت بهم که پرم از استعداد ولی کم میذارم ...

به امید ِ روزی که به تمام ِ برنامه های نوشته و نا نوشتم عمل کنم ... 



× پسرک بجای فدای سرت میگه فدای چشات ...

عاشقش میشم 

منم این روزا مدام میگم فدای چشات ...

دیوونه ... انقد دوست داشتنی نباش لطفا ... 



×در اوج ِ بیخیالی وسط پاساژ پُر  آدم نشسته بودم،شنسل و سیب زمینی سرخ کرده میخوردم ...

یه نیمکت وسط ِ یه برج ..

عالی بود ... :) 

تاحالا انقد خودمو رها ندیدم ...

این روزا دست میزارم رو نقطه ی حساسم ...

تمام ِ خاطرات ِ گذشته رو مرور میکنم دیگه از هیچی نمیترسم ...

درواقع تبدیل شدم به دختر قوی ای که بی نهایت از خودش ممنونه .... مدام به خودش جایزه میده ...

گاهی میگه گوره بابای درسو دانشگاه و کار ... کتاب میخونه ... راه میره ... قدم میزنه ... واشک میریزه ... 

می خنده ... و .... 



×تو قاصدکی بودی که بجای براورده کردن آرزوها،آدما رو له میکردی ..

اما همه مثل ِ تو نیستن ...

من هنوزم عاشق قاصدکام .. هنوزم آرزوهامو تو گوششون میگم و پا به پاشون میشینم تا براورده ...

امروز دیگه نه بهت احتیاجی دارم .. نه احساسی ....