چهارشنبه ها موعد ِ اومدن ِ سرایدار ِ ساختمونه و آقا سیاوش با هیچ کس جز ما راحت نیست 

و خب در واقع اگه بخوام صادقانه بگم هیچ کدوم از اهالی،مثل ِ ما بهش احترام نمیزارن و رفتارشون توهین آمیزه ...

معمولا غذاشو میده براش گرم کنیم ... 

هر بار در ظرف غذاشو باز میکنم دلم ضعف میره از اینهمه سلیقه ...و مناعت طبعی که همسرش داره ....

درواقع این تو ذهنم نقش می بنده که در هر جایگاهی باشی 

کارگر ، کارمند ... مدیر .... باید تو ذاتت راه و رسم درست زندگی کردن حک شده باشه ....


مثلا ناهار یه روزش چندتا پیراشکی خیلی طلایی و خوشگل بود .. همراه دوتا سس تک نفره ... :)

روز دیگه ، پلو قیمه ی پر از گوشت .... ماکارانی شکلی با قارچ و سوسیس .... و ....

انقدر  باعشق پخته و تزئین شده که دلت نمیاد به ترکیبش دست بزنی .... 

راستش از ته دلم دوست دارم یبار این خانومو ببینم .... دستاشو .. چشماشو ... و لبخندشو ... 

بی شک بدون ِ مهر و محبت گلای خونه ام پژمرده میشن،چه برسه به آدماش ... 

آقا سیاوش و همسرش این روز ها یکی از نشونه های زیبای زندگی منن ... 

عشق ... 

و هنوزم عشق معجزه ی تمام ِ زندگی هاست ....