زمستون مبارک ...

انگار هرچی دل می بندم به فصل ها بیشتر رکب میخورم ...

پاییز چند سالِ زیبا نیست ...آخرین بار که بهم چسبید دبیرستانی بودم ..

انقدر نفس داشتم که خیابون یک کیلومتری رو قدم میزدم و کیف میکردم زیر بارون ...حس میکردم عشق تو دلمه ... یا شکست خوردم ؟!نمیدونم .. فقط حالم خیلی خوب بود ....


حس لرزش تو تمام بدنم میچرخه و مضطربم میکنه ...

چرا من؟!

بیشترین سوالی ‌که این روزها مدام از خودم میپرسم ...



همیشه هفته های آخر کلاس برام جذاب میشه ... حس تموم کردن یه راه .. 

یه درس ... حالمو خوب میکنه ...

بعضی روزا با تمام وجودم دلم میخواد دست خودمو بگیرم و برم دور ... 

امسال،بارون میدونه از دستش کاری ساخته نیست .. واسه همین نمیاد ... 

غم ِ دلم نه برای تنهاییم تو پاییز و زمستونه  ... همیشه تنها گذشت ..

تا جایی که یادم میاد کسی هم اگر همراهم بود .. دستام تو جیب خودم بود  سرم تکیه به دیوار ...

حس میکنم این شهر .. دیگه جای زندگی نیست ... ستاره هاش خاموشن ...

زمینش نا آرومه ... و آخ .. 


برخلاف بقیه .. اونشب بعد زلزله فوری ترسم ریخت وقتی دیدم کلی آدم تو حیاطن ... باورتون میشه جز یکی دو نفر بقیه ی همسایه رو نمیشناختم ..!

حس کردم بهم نزدیک تریم .. اینهمه آدم .. دیگه هیشکی تو پاییز تنها نبود ..


تو مترو ام .. یه خانوم پیر رو به روم نشسته بود و دید که سرم تو گوشی و هدفون تو گوشم ... نگاهم کرد .. لبخند زدم .. پاشد رفت ... 

خیلی وقته مصاحبت با آدم های غریبه خوشحالم نمیکنه ....


سیاوش تو گوشم میخونه 

"پشت سر میزارم این شهر شلوغو 

پشت سر میزارم این همه دروغو .."

وقتی درد می کشیم .. بیشتر به واژه ها .. به صداها ... و .. توجه میکنیم ... 

"نفسم تنگه یکم پنجره میخوام ... "

به به ... 



چند وقتی میشه که اجازه میدم موهام فر بمونن ... و واکنش ها عالی بودن ...

مگه تو فرفری بودی؟خیلی خری که صافشون میکردی ... و .... :))

خودم این روز ها عاشق شکلمم ...

دیشب که مامان کتیرا میزد بهشون یاد بچگیم زنده شد .. 

دخترک گردو قلمبه ای که همیشه موهاش با روبان خرگوشی بسته شده بود ...


خانومی که کنارم نشسته .. بوی عطرو و عرق میده و حالمو بهم میزنه ... 

لعنت به روزهای خاکستری شهر ... 

چقدر بغض دارم ...