بعضی شب ها حریصانه دقایق رو حبس میکنم تو سینم ...

مثل ِ اعدامی ای که دقایق آخر زندگیشو میگذرونه ... این منم .. پری .. 
به خودم که نگاه میکنم شبیه هیچ چیزی از گذشته نیستم ... نه شکلم .. نه افکارم .. حتی چشم هام ... 
گریم اگه می گرفت میفهمیدم خوبم اما حالا ... !
گنگم ...
غمگین نیستم .. اما شاد هم نه ...
و این بینابینی عجیب روانمو بهم می ریزه ...
نمیدونم باید با زندگی چیکار کنم !
 
 
کاش هربار که دستامو میبوسی چشماتو نبندی و بزاری راحت برم ...
 تو اون دلیلی بودی که بعد سال ها فهمیدم باید برق میخوندم تا بهش می رسیدم ...
مثل فیلم ها ... 
عشق استاد و شاگرد ... دقیقا وقتی اتفاق افتاد که داشتیم سه فاز میبستیم و پام شکسته بود و تو نگرانم بودی و من داشتم از نگاهت .. از حال چشمات .. میسوختم و درد می ‌کشیدم برات که داشتی غرق می شدی تو سه حرف ...
 ع ش ق ....
تو تنها کسی بودی ک هروز باهاش قرار تموم شدن میزاشتم فردا صبح باز میدیدم که پیامت اومده .. سلام صبحت بخیر ...
 
لمس بودنت خوبه .. اما اینبار که دیدمت باید ازت خواهش کنم اگه روزی خواستی بری حتما باهام خداحافطی کنی ....
 
راستش نمیتونم درمورد این پاییز بی معرفت باشم 
اولین بارون پاییزی ... منو بردی رو یه بام ... 
که فقط خودمون بودیم و بارون اومد ...
و گفتم تازه پاییز شروع شد ... مست بارونم .. و تو نگاهم کردی ...
خوبه که هیچ قولی نمیدی ولی همیشه هستی ...
 
چی شد از تو گفتم؟!
نمیدونم .. شب بخیر