چند روز پیش بود که تو انقلاب قدم میزدم و هوا بارونی بود ...
از خوشی تپش قلبم بالا رفته بود و فکر کردم  اگه روزی تو این دنیا نبودم،حتما یکی از کبوترای جلد انقلاب میشم و پر میکشم تو آسمونش ...
انقلاب زیبای من ... آرامش من ...
حس میکنم دست به دست شاملو و فروغ و فرهاد میدم و قدم میزنم .. و نفس میکشم .. و پر در میارم ...
تو برگه ای که دستم بود نوشتم :

اگر در حوالی انقلاب باشید
دختری با شالگردن قرمز می بینید که منم ..
چه سعادتی بالاتر از این   که
در دل ِ تهران .. حوالی میدان انقلاب باشی و باران بگیرد و
مست شوی..
روحم تازه شد ... قلبم جوان شد و تمام درد هایم فراموش ...
دل باید خوش شود به چیزی ... به یادی ...
باید خوش شود به "تو" ای ...."



و اومدم بنویسم که یاسی قرار بعدیمون لطفا انقلاب ...اما ننوشتم و فراموش کردم و گم شدم لا به لای روز مرگی ....
تو این چند روز درگیری، دلم جز تهران برای هیشکی نسوخت ...
برای رویاهایی که میشد تو قلبش فریاد زد ولی خاموش شدیم ..
برای آسمون خاکستریش و برج میلادی که گم شده تو دود و سرب ...
فریاد مردم به هیچ جا نمی رسه ...
دست به دعا برداریم برای ایران .. تهران ... و مردم غمگین ...