نصف شبه و درحالی که هیچ کاری از دستم بر نمیاد کرم پودرو رو صورتم میزنم و بعدش ریمل رو به چشمای شرقیم 

و بعد از اون صورتی ترین رژ دنیارو به لب هام میمالم و چراغو خاموش میکنم ...

میدونم دقیقا در دل ِ فرجه هام و هیچ کاری نمیکنم و از استرتس زیاد کتاب ِ "سال بلوا" رو از کتابخونه میارم بیرونو 

خودمو غرق میکنم تو دلش تا یادم بره چقد وقت کم دارم و با کوهی از جزوه های نخونده مواجهم ...

دلم گرفته و تمام شب مدام قهقهه سر میدادم جوری که انگار تمام ِ قندای دنیا تو دلم آب میشن ...

سعی میکنم واژه هام رنگی از غصه نداشته باشه ولی انگار غم با دلم عجین شده ...

از دنیا چی میخوام؟نمیدونم !

دلیلی برای بودنم؟نمیدونم فقط باید باشم ... وهزاران سوال جواب این مدلی که صبح تا شب تو ذهنم میچرخن و دلمو آشوب میکنن ...

اولین بار براش کلی موزیک بی کلام فرستادم و گفتم یه وقتایی هیچ واژه ای آرومم نمیکنه .. 

گفت موزیکاتو تو ماشین گوش میدم ... 

اون پسر دریاست ... عاشق ِ هوای خوب ... عاشق سگاست و روزی که هاچیکو رو ازش دزدیدن 

تو اینستاپست گذاشت .. به همین راحتی چیزی که دوسش داری رو از دست میدی ... 

و وقتی ازش پرسیدن سگت گریه کرده؟ و جواب داد،نه مدل چشماش اینجوریه حس کردم قلبم شکست ...

درد گرفت و مردم برای غم ِ قلبش ...

گفت حالم خوب نیست،گفتم غرق شدی تو سه تا حرف ... ع ش ق ...

و گفت خیلی دلتنگتم ...

خیلی محدود میگه دوستت دارم ... و کم میگه دلتنگتم .. و کم عشق رو چاشنی حرفاش میکنه اما ، وقتی مثل ِ امروز از دلتنگی حرف میزنه

میفهمم تمام ِ بند بند ِ دلش،هم صدا پری رو تمنا میکنن ...

اما همیشه عطرشو رو جناق سینش میزنه و میدونه سرم رو اونجا میزارم و بوش میکنم ...

پس چرا حالمون خوب نمیشه؟!

چرا هرکی که از راه میرسه ترس ِ از دست دادنش یه قدم ازش جلو میزنه ...

پس این چه زمستونیه؟مگه نه اینکه الان باید یخ میکردیم و بهونه ای داشتیم برای منجمد شدن دستامون ... دلامون ... و 

قرمز شدن بینی مون ؟

لعنت به این فصل های بی معنی .... 

 

 

 

 

نمی توان سینه ای را شکافت
و دید
تا چه اندازه درد
در انسان ته نشین شده است
باید ضربه را خورد
باید دور شد و رفت

زخم های امسال
اصابت دردهایی ست 
که دو سال پیش خورده ایم 



#سیدمحمد مرکبیان