اگه حالتون خوب نیست،موزیک مورد علاقتون رو با بلندترین صدا تو هدست پلی کنید 

دستتون رو روی گوشی هاش بزارید و یکم فشارش بدین روی گوش هاتون ... 

من این روزا اینجوری از خودم انتقام میگیرم ...

مامان و بابا دارن با دوست های اونور آبشون حرف میزنن و درحالی که صداشونو میشنوم ... که همه رو تشویق میکنن برای رفتن از مملکت ..

دلم یخ میکنه و نگران میشم ...

خب من اعتقاد دارم وقتی چیزی رو دوست داری خوبو بدش قشنگه ...و باید همشو بخوای ...

مثل ِ ایران ... من دوستش دارم هنوز دلی به رفتن ندارم ..

آقای "م" میگه رونامه شهروند تیتر زده اگه به همین منوال پیش بره،امسال تهرانی ها آبی برای خوردن هم ندارن حتی ...

حالا مامان الان داره بهش میگه ماام بچه هارو میفرستیم .. استرالیا .. کانادا ... هرجا باشن رشته هاشونو رو هوا میزنن ... 

فک میکنم بهتره که این شهرو ول کنم ... چیه ... سرتاسرش شده خاطره ....


نمیدونم سال آخری چی شده همه توجه هاشونو ابراز میکنن ...

تو پاگرد پله ها علی رو دیدم .. سلام کردم و فوری رد شدم ...وتو دلم خداروشکر کردم که پری اینبارم دم به تله ندادی ...

تو سلف بودم و داشتم دور آخر رو مرور میکردم .. راس 11 کتابمو بستم و سرمو آوردم بالا و دیدم که دومتری من ایستاده و داره نگاهم میکنه 

و اومد سمتم .. 

و بعد از سلام مجدد گفتم ببخشد صبح عجله داشتم .. گفت شما چهارساله عجله داری . همیشه عجله داری ...

و با هم اومدیم بالا و رفت خونه ...

خب آدم میترسه ... چرا اینجوری رفتار میکنن ... !!


پسرکو دیدم ... بعد امتحان .. گفت ناخوشم و دارم میام دنبالت ...

و رسید پیشم ... دلم گرفته بود و کلی اشک ریختم .. و ناخوش ترش کردم ...

سرما خورده بود ... چراغ قرمز رو در حالی رد کردیم که داشتیم بهم نگاه میکردم و از اولین بار که دیدمش براش میگفتم ...

و در نهایت گفت تو اصلا غلط کردی به پسر غریبه نگاه کردی :)) 



خلاصه که این روزها در حال گذشتنه و دوماه دیگه عیده ...

پیشاپیش مبارک :دی