خوبه یا بد نمیدونم اما به یه سنی میرسی که دلت میخواد ورای جسمت و زیباییت دوست داشته بشی ...

یعنی بجای چقدر جذابی بگن حالت چطوره؟!دلت خوشه؟

این زمان هاست که میخوای کوله بارتو جمع کنی و بری یه گوشه هیچ کس نباشه ...

میدونم تو دوست داشتن همه چیز باید در کنار هم باشه اما،من دیگه ظرفیت عشقای 18 سالگی رو ندارم ...

پُرم از شعر و موسیقی های لاولی و صورتی ... 

امروز که میفهمم هرکسی فکر پیشرفت خودشه و اگه از خودت یادت بره کلاهت پس ِ معرکست ... !

نمیدونم دیگه رویایی فکر نکردن خوبه؟!این نشونه ی افسردگی؟

خب قبل تر ها راحت اشک میریختم.. مثل حالا نبود که چشمامو تند تند پاک کنم که مبادا دل گرفته باشم ...

خوب یا بد اون روزها گذشت .. چاره ای نیست .. باید من ِ واقعیم رو قبول کنم ... !




دلم تنگ می شود، گاهی

برای حرف های معمولی

برای حرف های ساده

برای «چه هوای خوبی!» / «دیشب چه خوردی؟»

برای «راستی! ماندانا عروسی کرد.» / « شادی پسر زائید.» 

و چه قدر خسته ام از«چرا؟»

از «چه گونه!»

خسته ام از سؤال های سخت، پاسخ های پیچیده

از کلمات سنگین

فکرهای عمیق

پیچ های تند

نشانه های با معنا، بی معنا

دلم تنگ می شود، گاهی

برای

یک «دوستت دارم» ساده

دو «فنجان قهوه ی داغ»

سه «روز» تعطیلی در زمستان

چهار «خنده ی » بلند

و

پنج «انگشت» دوست داشتنی


#مصطفی مستور