تنها بودن تومتروبرام خیلی مهمه،حکم یه خلوته که به هیچ وجه نمیخوام  از دستش بدم

دیروز منتظر قطار بودم،گوشه ناخنم شکسته بود و داشتم با دندونم میکندشم ... خسته از امتحان ... شب نخوابیده بودم ،کلا کلافه .. !
سرمو بلند کردم خشکم زد،
 
روناک!
 
از آخرین باری که دیدمش حدودا یه دهه میگذره!
با هم تو یه کوچه بودیم ... مادرش معلم کلاس اول ِ منو داداشم بود .. و خواهرش همسن و دوست من ...
سلام کردیم .. میدونید چی گفت؟
وای پری.. گفتم این دختر استرسی ِ که ناخن میجوعه چقد آشناست ... !!
نسبت های بی ربطش به آدم ها،حتی وقتی ده ، دوازده ساله بودیم تو ذاتش بود ..
دلمو میخراشوند و با دیدنش خوشحال که نشدم دنیارو زدن تو سرم .. !
تا رسیدن به ایستگاه مقصد حرف زد و از همه بد گفت .. و حس کردم میخوام دنیارو روش بالا بیارم
ولی تمام مدت میخندیدم .. میخندیدم ... 
 
دیروز همش دلم تنگ بود.. برای تمام ِ دوست داشتنی هام ... 
رادیوی ایستگاه با صدای بلند موزیک غمگینی رو پخش میکرد و موسقی متن قشنگی واسه فکرهام بود ... 
میخواستم تا خونه بغض کنم و تو خودم باشم که گند خورد به حالم ...
بهم گفت با اینکه تو صورتت کاری نکردی ولی نازی ..
خب ظاهرا جمله ی زیبایی بود ولی میخواستم جیغ بزنم که بتوچه ... !
وحشی نیستم .. روانی هم همینطور ... فقط نمیتونم ناخالصی هارو تاب بیارم.
بدِ ماجرا اینه شمارمو گرفت !فاجعست ... 
 
خواهرش ،هفده ساله که بود با پسر املاکی سر کوچمون ازدواج کرد
امروز بیست و سه سالشه و یه دختر چهارماهه داره ...
تصور کنید حالا به تمام ِ حال بدی هام حس ِ پیری هم اضافه شد ....
 
دعا کنید فردا که سوار مترو میشم آشنایی نبینم و راحت برم گم شم تو خود ِ ... نمیدونم چی بگم .. !
 
 
 
 
#نمیدونم فریاد های حسین پناهی رو اشک بشم
یا خش ِ صدای چاووشی ...