این روزها به طرز عجیبی شکننده و دل نازک شدم ... 
امروز در حالی که به نون همبرگر سس میزدم،مامان بهم گفت میدونی یه مدته همه ی کاراتو تند انجام میدی ...
تند غذا میخوری ... راه میری ... کلید های برقو محکم روشن و خاموش میکنی ... 
دستات میلرزه ... همش میخوری به میزو و کمد و دستو بالت کبود میشن ...
بابا جان خودتو رها کن ... الان نمیخواد قوطی سس انقد فشار بدی .. !
گفتم آخه خودمو ول کنمم باز میگی چرا دستتو شل میگیری چرا چلفتی بازی در میاری ...
خلاصه که اگه دارم اینارو میگم فقط دردودله وگرنه حق داره ...
خودمم میدونم خیلی وقتا تمرکز ندارم،اینو میشه از گریه ی بعد از امتحانام فهمید ... 
تمام ِ طول فرجه ها کتابا جلوم باز بود ولی هرچی میخوندم نمی فهمیدم... 
نیما میگه پری داری خودتو حیف میکنی دختر ... آخه برق؟تو؟
گفتم چیکار کنم ... نمیشه کاریش کرد ...
میگه همین دیگه داری اشتباه منو میکنی.. اگه الان رفته بودم پی دلم دام پزشک شده بودم ... !

عید بود ... سوار قطار شدم ...
اینبار اما از همیشه بیشتر دلم خوش بود که نور ِ زرد چراغشو از دور میبینم  ...
این آخرین بار بود .. با بسته شدن در همه چیو جا گذاشتم و خالی شدم ....
اشک نریختم ... مثل یه مرد رفتم ....
فکر میکردم همه چی تموم میشه اما تمام زخم ها تازه شدن ... نه از دلتنگی ... نه از عشق ... 
که از تهی بودن ... 

لرزش دست هام ... تاری چشمام ... بدن درد همیشگیم ... سوزش قلبم ... 
یادگار از همون روزاست ... 
و خب شاید نباید انقدر قوی میبودم ... 
چرا همیشه حس کردم باید کوه باشم؟ منجی بشریت باشم ... 
نیستی پری ... پیامبر نیستی ... رسالتی نداری... 

مامان میگه هنوزم معین میشنوی یادش میفتی؟
گفتم نه مامان .. من نارنجی رو  ...بارون ... موزیک ... قاصدک ... و عشق رو قبل از اون داشتم و دوست داشتم ....
کسی که باید میرفت اون بود و ...
نمیخوام اینجا ردی ازش باشه .. دبگه ادامه نمیدم ...


این روزها حریصانه فیلم میبینم ... کتاب مبخونم ... 
خداروشکر که نفسِ هامون با بارون تازه شد .. ! برف رو کوه ها دلمو قرص میکنه .. 
نباید اینجوری رو هر خطی که مینویسم قفل کنم ..
نباید اینجوری زندگی کنم ... 
باید درست شم .. یه من ِ جدید .. کسی که نترسه ... که .. نمیدونم ! ققط باید تغییر کنم ..