آهای خبردار ... آهای خبر دار ...
همایون تو گوشم فریاد میزنه.سوگند به نت های موسیقی .. ایمان به صداهای ماندگار ... 

از پیر شدن میترسم!
چشمامو میبندم و خودم چهل ساله تصور میکنم ... !
شاید مادر باشم .. همسر باشم ...! 
غمگین یا شاد نمیدونم ... اما ایستادم روبه روی آینه و دستامو روی چروک های کنار پلکم میکشم ... !
نگرانم!
شاید نگران غذای  بچه هام ... شاید نگران ... !
از مادر شدن میترسم... میترسم زمانی یه موجودی رو به روم وایسته و بگه چرا به دنیا آوردیم ... و هیچ پاسخی نداشته باشم!

حالا حبیب میخونه ... 
عاشقم ،عاشقم من ، پابند عشقش تا ابد .. 
حبیب هرجای دنیا هم صداش بیاد منو یاد پدرم میندازه ... 
سه تا سی دی آبی ، قول آلبوم حبیب ... صداشو که میشنوه چشماشو میبنده و بلند میگه به به ... 
الان روبه روم نشسته .. زانوش درد میکنه و با هر آخ چنگ میزنه به قلبم ...
براش حبیب گذاشتم ... امشب دلش گرفته با هربهانه ای گریش میگیره ... اشکی میشه ... 

وقتی خیلی میخندم .. انقد که نفسم بند بیاد ... وقتی اشکم در میاد ... 
بین اونهمه خوشی از ته دلم گریم میگیره ... و همه تعجب میکنن ... 
دلیلی براش ندارم اما فریده جون میگه منم مث توام ... آخرش ما غریب میمیریم ... !
نمیدونم چرا اینو میگه ولی با گریه میگه دخترم ما غریب میمیریم ... 
دوستش دارم .. مثل ِ مادربزرگم که نه .. خودشه ...
همسرش ساعت ساز بوده... نجار ... تمام ِ عمرشون آمریکا و لندن ... و همه جا بودن جز ایران ... 
ازم خواهش کرد بهش بگم بابا حمید ... و شد پدربزرگم ... 
همه ی کارای گوشیش رو من انجام میدم و از ریست شدن هربار حافظش دلم میگیره ... 
به پسرک که میگم همسایمون پیشم بود .. میگه آهان رفتی نتشو درست کردی ... !

پسرکم ... جانم بهت ... 
مرسی که انقد خوبی .. آرومی ... و همراهی ... 
من دیگه نیازمند شعرای نوزده سالگی نیستم ... !
بودنی میخوام که باشه .. رفیق غم و شادی ... و تو دلنشینی ... 




"توی یکی از همین خونه ها،همین نزدیکی ها،دل یکی آتیش گرفته!

از روی پشت بوم هم که نگاه کنی،می بینی که از توی پنجره ی یکی از این خونه ها آتیش می ریزه بیرون!

آره دل یکی آتیش گرفته!تو اومدی،امّا یه خورده دیر،ولی وقتی اومدی حسابی تجّلی کردی و دل یک رو بدجور آتیش زدی!

به من می گن هیچی نگو،نبایدم بگم امّا دل یکی داره آتیش میگیره و خاکستر می شه!

تو دیر اومدی،ولی وقتی که اومدی یکراست رفتی سراغ دل یکی و دست کردی توی سینه اش و دلشو در آوردی و انداختی تو آتیش

 و بعد هم گذاشتیش سر جاش!

واسه همینه که دل یکی آتیش گرفته و داره خاکستر میشه!

یکی داره تو چشات غرق میشه ،یکی داره لای شیار های انگشتات گم میشه،یکی داره گر می گیره،

یکی زندگیش همه ش خون و آتیشه!دل یکی آتیش گرفته و داره خاکستر میشه!

بین این همه خونه که همه شون خفه خون گرفته ن یه خونه هست که داره ازش آتیش میاد بیرون،که یکی داره توش خاکستر می شه،دلش!

یکی هست که می خواد نگات کنه،نه ، می خواد صداتو گوش کنه!

می خواد تو هرم نفس هات خفه بشه!

یکی دلش می خواد ورت داره ببرت اون بالا بالا ها ،بذارتت روی یه کوه بلند و بعد بدوه تا برسه به ته درّه و از اونجا نگات کنه.

همونه که می ترسه از نزدیک تماشات کنه!

یکی می خواد تو چشات شنا کنه امّا می ترسه که غرق بشه!

یکی اینجا بدون تو سردشه،که همه چیزش شده زمهریر زمستون!یکی بغض گیر کرده تو گلوش و داره خفه اش می کنه!

وقتی که حرف می زدی،یکی نه به حرف هایی که می زدی،که فقط به صدات گوش میکرد،همونی که محو صداته!

یکی دلش گرفته!یکی دلش پر غبار غمه!یکی دلش تنگه!

توی یکی از همین خونه ها،همین نزدیکی ها،یکی دلش آتیش گرفته... "


#مصطفی_مستور