من رو هیچ بالشی جز پنبه نمی تونم بخوابم ...
خب پنبه هم جوریه که خیلی زوذ پُفش میخوابه و به قول خودم لواشک میشه ... 
واسه همین مجبور میشم زود به زود بالشمو عوض کنم ...!

اینبار هم مثل همیشه قرار خداحافظی باهاش گذاشتم و 
جمعه شب که مهمون داشتیم دوسه تا بالش آوردم دونه دونه امتحانشون کردم ..و یه زیبای پُفی انتخاب کردم و 
بهش دست رفاقت دادم ...
فک میکردم میتونم .. که عادت میکنم اما تا صب خوابم نبرد و عذاب وجدان داشتم ... 

پارسال ... تا امسالی که نفسای آخرشو میکشه ، سخت ترین روزهای عمر بیست و اندی سالم بود ...!
اولا فک میکردم باید دردامو با مامان قسمت کنم و انجامش دادم ...
شب ها به قدری بغلش ناله و هق هق میکردم که تمام شونش اشکی میشد و فقط نگاهم میکرد ... 
کم کم فهمیدم دیگه نباید این کار احمقانه رو ادامه بدم ...
که من مادر نیستم و نمیفهمم درد ِ پاره ی تن جیگرو میسوزونه ... بهشت زیر پاهام نیست و قلبمو تقسیم نکردم.. 

پناه آوردم به اتاقم به بالشم و قسم به شب ... 
خونه که ساکت میشد .. نفس هاشونو که چک میکردم ... آروم میگرفتم و درو رو به همه ی دنیا میبستم ... و تمام ِ وجودم اشک میشد ...
بماند چرا ... گذشت اما .. چجوری خدا میدونه ... 

اینارو گفتم که بگم بعد ِ مامانم بالشم تنها کسی بود که اشکامو صبورانه تحمل کرد و نگاهم کرد ... 
نتونستم... دلم نیومد ... 

رفتم از گوشه ی اتاق برش داشتم بغلش کردم و با خودم قرار گذاشتم حتی اگه مجبور بشم چندتا کوسن روش بزارم و بخوابم ولی
 عوضش نمیکنم ...حتی اگه از اینم لاغرتر بشه ...