×توی اولین پست های اینجا از همسر ِ آقا سیاوش گفتم براتون ... 
در حالی که غیبت چند هفته ایش به چشم اومد همه ی اهالی پیگیر نبودنش شدن و خبر رسید که زندانه ... 
ایشون موتور پسر عموشو قرض میگیره .. و مث اینکه گواهی نامه نداشته،از بد روزگار میزنه به نفر و بنده خدا حالش وخیمه .. !
ازصب تو شوکم ... فکر میکنم به همسرش .. بچش ... چی سرشون میاد؟
چرا هرچی سنگه مال ِ پای لنگه؟


×بلاخره کلاس زبان ثبت نام کردم ...
جمعه هشت صبح باید از خواب بیدار شم و تا 2 ظهر کلاس باشم ... 
فشرده و سنگین .. اما دلنشین ... 
طی یک اقدام تمامی موزیک هام رو پاک کردم و مجازم که فقط انگلیسی هاشو گوش کنم ...
پادکست های رادیو بی بی سی رو دانلود کردم ... دیکشنری فارسی رو پاک کردم و فقط انگلیسی ...
یکم جو گیرانست ولی من میتونم ... 


×بنظرم ایران دیگه جای موندن نیست ....
دیگه دلم باهاش صاف نمیشه ... مخصوصا روزایی مثل امروز ... با پسرم پیش هم وایستاده بودیم ...
وسط کوه ... !سه بار گشت اومد دور زد ... !
هرچی تونستم تُف کردم ... ولی دلم خنک نشد ... 


×راستش هنوز دلم با موزیکای انگلیسی صاف نمیشه ...
گاهی زیادی ارومن بعضی هاهم خیلی فریاد میکشن ... الان دارم tim hardin گوش میدم -____-
 در راستای موسیقی پیشنهاد میپذیرم .. :))



×این روزها بر خلاف سال های پیش اصلا حس ِ خرید عید ندارم 
تصمیم گرفتم هیچی نخرم ... !



×امروز تو مترو دوستم در حال ِ شکایت از رابطه ی سه سالش بود ...
بهش گفتم یادته دوسال پیش همینجا نشسته بودیم و همین حرفا رو میزدیم ؟!
گفتم کاش دوسال بعد حالمون بهتر باشه ... 
نگران بود که خواهر نداره .. گفتم من خواهرت .. کارای عقدت با من ... 



×خب وقتی از خونه میرفتم بیرون خیلی بغض داشتم و کلافه بودم که چرا نمیتونم شنبه ها ببینمش
نزدیک دانشگاه بودم که زنگ زدو گفت نشستم منتظرت ... و دیدمش ...
مامانم همیشه میگه دیدار قسمته ... 
حس کردم خدا بلندم کرد و روبه روش پایین گذاشتم ... !
انقدر ناگهانی ... انقدر زیبا ....



×مگر احساس گنجد در کلامی؟