یادم میاد .. یه شب گفت پری جات خالی،امروز رفتم یه ویلا پر بود از گل محمدی..

فک کن و عطر و یار و ...
گفتم یه چیزی بگم؟امروز که رفتیم خونه دیدیم .. یکیشون یه باغچه داشت پره گل محمدی .. یه دل سیر نفس کشیدم ..مدام به فکرت بودم ..
گفت الله اکبر از این عشق ....
 
چشمم اگه قرمز میشد ... سرم که درد میگرفت .. کتفم تیر که میکشید ... و ..
بهش پیام میدادم خوبی؟
میگفت چشمام میسوزه .. قرمزه .. و من میمردم .. 
سرم درد میکنه .. همش سیگار کشیدم .. میگفتم نفسات مال منه .. 
یا تو سیگار نکش یا من سیگاری میشم ...
اینجوری بود که هرموقه حالش خوب نبود میگفت میدونم خوب نیستی ...
 
یه شب .. یهویی .. از ته دلم به هق هق افتادم ...
بی دلیل .. واقعا بی دلیل .. فقط میباریدم ...
فرداش اومد گفت خوبی پریم؟گفتم نه .. دیشب اشکی بودم ..
پرسید چه ساعتی ... ؟گفتم فک کنم بین ۹ و ۱۰ بود .. 
گفت دیشب تو مجلس دراویش بودم .. ساعت ۹ رفتم تا ۱۰ فقط اشک ریختم ...
نوشتم .. عزیزم .. عزیزم .. عزیزم ..
گفت بمیرم .. دردت به جونم ..به سرم .. به قلبم ...
 
بهم میگفت هیچوقت عزیزم گفتنات یادم نمیره .. 
وقتی عاشق بهم نگاه میکردی و میگفتی عزیزم ... !
 
ما یه روز شرط بستیم بارون میباره و بارید و 
به همه پز داد من میدونستم ...عشقم بارونه ...
من به مزرعه ی زعفرونا میگفتم باغ زعفرون ... 
میگفت میمیرم واسه باغ زعفرونت .. دیوونه ی من ... !
واسه تمام بچه های کارگر بستنی میخرید ‌... هر روز ... 
بهش میگفتم کاش بالشت بودم ...
 
 
اون برام حرف میزد من پوست های اضافی ناخن هاشو 
میگرفتم .. اون حرف میزد و من به دستاش کرم میزدم ...
میگفت وقتی نیستی دستام همیشه خشک میشن و هزار بار گفتم بمیرم ... بمیرم...
 
عید بود .. حواسش نبوده و یه پرتغال باخودش آورده بود 
میگفت قسمت بوده باید باهم بخوریمش ...
با ناخن های بلند لاک زده براش پوستش کردم و خوردیم ...
دیگه بعد از اون هیچ پرتغالی خوشمزه نیست ...
چندروز بعدش پوستای پرتغالو از تو ماشینش پیدا کرده بود ... 
میگفت بوسیدمشون .. بوییدمشون.. که دست عشق من به اینا خورده ...!
چه زود میری پری .. چه زود تموم میشه این دیدار ‌.‌‌.. 
 
میگفت فدای موهات بشم .. مو نیستن خرمنن ... 
گفتم به امید وصال تو هی قد میکشن ....
همین شد که وقتی رفت .. اولین کاری که کردم .. رفتم آرایشگاه ...
فرشته خانوم گفت پری من طاقت تدارم اینارو کوتاه کنم ... 
گفتم تروخدا ... 
مامان میگفت فقط خورد بشه .. گفتم نه کوتاه ..‌
موهامو دم اسبی بست و از ته قلفتی برید ...
من درد کشیدم .. آب شدم .. مردم .. اما دیگه پری نبودم .. دیگه پری نشدم ‌.
بعده ها همه گفتن احمقی .. احمق ..... 
ولی نفهمیدن دیگه سینشو ندارم که موهامو دریا کنم بریزه روش ...
که دستشو ببره بینشون و بگه آخ ضعف میکنم برات ... 
من دیگه ندارمش ... ندارمش ... ندارمش ... ندارمش ... ندارمش ..............
 
همین شد که امشب .. مثل تمام شب های این یک سال ... 
با چشم های پف کرده میخوابم ... دستام اشکامو میبوسن و هلوی گلوم از درد میمیره .... منتظرم .. هنوزم ...
 
همین شد که دیگه حالم تا ابد خوش نیست .. که فقط زندگی میکنم ....
من دیگه پریش نیستم ... مو میخوام چیکار ... 
کاش اینبار اون بیادو به دستام سرو سامون بده ...
که قلبمو ... آخ قلبم ....