سیم هدفونم قطع شده

تو سایت دانشگاهم ... دلم از صب آشوبه،

گاهی چه خوبه ضربه زدن رو کیبورد های قدیمی و پر سرو صدا ...

تنها راهی که به ذهنم رسید این بود که خودمو برسونم به سایت و پناه بیارم به اینجا ....

از صب هزار بار از کنار غرفه ی کتاب فروشی رد شدم و به خودم نهیب زدم که نه،تا کتبابای نخونده ی کتابخونم تموم نشه حق خرید ندارم 

ولی بهش عمل نکردم و پام شل شد...


داشتم تمرکز میکردم که آروم بگیرم ولی دخترِ فروشنده مدارم حرف میزد و فقط میخواست اون کاغذا رو بفروشه ...

نمیشد بزنم تو دهنش ... هم دلم نیومد و هم جاش نبود و توانشو نداشتم ...


خستم ای این فضای تکراری که چندساله داره تمام ِ خوشی هامو میسوزونه ...

چرا تموم نمیشه؟

فکر میکنم بزرگترین تصمیم زندگیم مهندس شدن بود ...

بجای قلم رنگ و دوربین عکاسی و کلاویه های پیانو باید برم دیود و مقاومتو ... اینا ور ببینم و وصل کنم که چی بشه ؟

مثلا یه سیگنال درست شه یا چراغی این وسط روشن شه .....

خستم ... و تنها آرزوم تموم شد این واحدهاست ... !


بلاخره انتخاب کردم ... کتاب "وکوهستان طنین انداز شد "خالد حسینی رو گرفتم ...

همه مدام از سمفونی مردگان عباس معروفی تعریف میکنن ... من این کتابو ترم یک تو مترو میخوندم و نمیگم دوستش نداشتم ولی بنظرم معمولی اومد ... 

تصمیم گرفتم دوباره بخونمش ... ولی حالا نه ...


دوشنبه ها با بهناز میرم و برمیگردم و خیلی خوبه ...

با اینکه این همه سال هر بار که همو دیدیم حرفامون تکراری بود ولی بازم میارزه ... 

همین ... 

باید تا شیشو نیم سر کلاس باشم ... 

الانم منتظر مهتابم ... دختر ِ هم کلاسی ... 

بیاد و گزارش کار بنویسیم ... و پیش گزارش .... این استادا احمقن ... 

انقدر که حق زندگی کردنو از آدم میگیرن ...