از مامان و بابا قول گرفتم به هیشکی نگن رفتیم دکتر ... 

شب که شد صداشونو شنیدم که هردو به مادراشون گفتن .. با شیطتنت نگاهشون کردم 

هم عقیده بودن که آدم نمیتونه چیزی رو از مادرش مخفی کنه ... آخه به کی بگی بچم درد گرفته ... مریض شده و ...

و چنان غم بغلشون کرد که ... !

اگه شما همسایمون بودین، ازسر شب و بعد این ماجرا صداهای عجیبی مثل جیغ کشیدن و کل کشیدن و دیوونه بازی میشنیدین .. 

اینا اداهای یه دختر بیستو اندی ساله برای خندوندن ِ عزیزاش ... 

هرچند که همه حالا فک میکنن  ما یه میمون داریم تو خونه ... 

حالم نه اینکه بد باشه،اما هیچ خوب نیست .. 

آدم وقتی دردشو میفهمه انگار داغون تر میشه،همه ی اون علائم دیروزی بدتر میشه ... 

لرزش ها .. بغض ها ... تنهایی ها ... و من امروز بیحال و اشکی و تنها بودم .. ! اینو نمیگم برای همدرد داشتن ...

انتخابُ ترجیحمه .. 


چند شب پیش بود که اسمش رو گوشیم ظاهر شد .. سلام حالت خوبه ؟ و بعد چند ثانیه پیامشو پاک کرد ...

پرسیدم پشیمون شدی؟

گفت نه چندبار دیگه پیام نوشتم و فرستادم و پاک کردم .. نمیخوام آزارت بدم ...

گفت دلم تنگ شده و تا آخر دنیا دوستت دارم ..عکست نازه اما خودت ناز تری .. 

و در جواب بهش گفتم الان دیگه همونجوری شد که تو دوست داشتی ، فقط و تنها دوستیم .. همین .. !

گفت ببینمت ... گفتم نه ... اینجوری آروم ترم .. قوی ترم ... 

و تمام ... 


دیگه نیازمند نیستم به شعر های نوزده سالگی .. به معجزه نیاز ندارم ... 

ولی نمیتونم دروغ بگم که دل تنگش نبودم و دوستش ندارم ... اما خب یه ماه از اون روزها گذشت و خو گرفتم به این خلوت ...


امروز رفتم کارت ملیمو تحویل گرفتم

عکسم شبیه زندانی های فراری شده !همیشه حالم از عکس شناسنامه و کارت ملیم بد میشه ... !

وقتی رسیدم پست و شماره گرفتم،عدد 602 رو خوندن و من 825 بودم !


فردا آخرین جلسه ی کلاس زبانه ،باید درس بخونم و تا الان هیچ قدمی برنداشتم ... باید این عادت شب خوندمو شروع کنم ...


چرا هرکی قضیه ی هلوی تب کردمو شنید گریش گرفت ؟

چرا خودم هیچ حسی ندارم

چرا نتونستم تلفنو بردامو از لطف تک تک این آدما تشکر کنم؟


مدام دلم میخواد با یکی حرف بزنم اما هیچ گزینه ای به ذهنم نمیرسه ...

و همین میشه که پتو رو میکشم رو سرمو خودمو محکم بغل میکنم ...

من جدیدا از تاریکی خیلی میترسم ، هالوژنای اتاقمو روشن میزارم و هر صب از سردرد میمیرم ... 

چون یکیشون دقیقا وقت خواب بالای سرمه تو چشممه .. ولی میترسم ... و چاره ای نیست ..



بلاخره پیداش کردم ... یه گوی پر آب که تو دلش یه کلبست ... و وقتی تکونش میدم برف میباره

خونه ی امید ... کلبه ی عشق ... 


همیشه روزهای آخرسال دلهره دارم ... و امسال بیشتر از همیشه ...

کی میدونه قراره سال دیگه اینموقه کجا باشیم و حال ِ دلمون چطوری باشه ؟!