بهم پیام زد پری فردا مریمم همراهمون هست .. بعد از کلی مسخره بازی و خنده گفتم باشه عزیزم میبینمتون ...

با متروی هشت و چهل صبح به سمت ِ تهران حرکت کردیم .. تندرو بود و باید تا چهل دقیقه ی بعدش ما صادقیه میبودیم ...

وسط راه تو بلندگو اعلام کردن که بخاطر نقص فنی قطار به صورت عادی میره .. 

راستش حتی تو دلم حس ناراحتی نداشتم چه برسه به اینکه عصبی بشم !

مریمُ از دبیرستان ندیده بودم ... یه دختر حساس منزوی شده ... بخاطر آسیب جسمی ای که بهش از سمت یه پسر وارد شده

و ترک شده! فک میکنم همه منظورمو متوجه شدید!


تو راه هی غر میزد دیررم شد .. ای بابا ... منم میخندیدم گفتم مریم ما خودمونو تیکه تیکه هم کتیم بازم تا ده نمیرسی !

گفت چرا انقد ریلکسی؟ 

گفتم یه حکمت خدا ایمان دارم ...و میدونم امروز اگه متروام خراب نمیشد بلاخره یجا دیگه این یک ساعت مکث میکردم!

گفت تنها میری نمایشگاه؟ گفتم اره ، من حتی سینما ام تنها میرم ... همه جا تنها میرم ... 

گفت وای .. من اگه تنها برم همه مسخرم میکنن ...

یه خانومه کنارمون نشسته بود و گاهی بین حرفامون نظر میداد ، اسمش سمیرا بود

داشتیم از فیلم رگ ِ خواب حرف میزدیم و من میگفتم پسر اینجوری کرد .. نامردی کرد .. 

یهو سمیرا گفت نه دختر خودش خیلی ساده بازی درآورد .. گفت یبار ازدواج کرده بود ،تجربه داشته و نباید انقد خودشو به خریت میزده!

گفت من خودم یبار جدا شدم ... متولد68 ام .. یه دختر هفت ساله دارم ...

شوهرم بهم خیانت کرد ... ، مداح بود و فیلمو عکساشون تو اتاق خواب پخش شد!

انگار دنیارو زدن تو سرم ... بین ما سه تا روی صحبتش با من بود !

گفت اصلا کوتاه نیومدم .. خونمو گرفتم .. زمین داشت گرفتم .. مهریمو دارم میگیرم ..  800 تا سکه ... تا آخر عمرش  باید مهریه بده ...

ولی هیچ خودمو نباختم ... 

میگفت با زنی که با شوهرش در ارتباط بوده حرف زده و اون خانومم گفته من متاهلم دوتا بچه دارم شوهرت کلی با این فیلم از من باج گرفته!

میگفت تازه من که رفتم دادگاه فهمیدم خوشبخت ترینم ، میگفت یه موضوعایی اونجا میشنوید که وحشتناکه!


اتفاقی مسیرش با من یکی بود تا مصلی با هم  رفتیم ... 

وقتی از قطار پیاد شدم زنگ زدم به مامان و از حال ِ بدم همه ی این ماجرارو تعریف کردم ...

در جوابم گفت الان داشتم کمدتو مرتب میکردم یدونه فحش میدادم ، دوتا قربون صدقت میرفتم! 

میگفت ، من دوتا بچه بیشتر ندارم ... حتی شلخته بازیاتونم برام قشنگه ... خدا به داد دل مادرش برسه ... 


حالم منقلب بود ...تو نمایشگاه قدم میزدم ... 

مثل هرسال فقط سرمیزدم به نشرای مورد علاقم ... مسئولا برام حرف میزدن و پرفروشارو بهم معرفی میکردن ... منم با لبخند و حوصله به حرفاشون گوش میکردم از بین پیشنهاداشون کتابا رو جدا میکردم ..


به خودم فکر کردم که چقدر امسال پخته خرید کردم .. چقدر پر آرامش شدم ....

امسال هیچ لیستی نبرده بودم اما از همیشه بیشتر کتابامو دوست دارم ... بجای ده ساعت تو نمایشگاه موندن دوساعت بودم و گشتم و برگشتم..


یعنی میخوام بگم تو دل ِ تمام این شکست ها کلی نشونه هست،حکمت هست ... قدرت هست ... !

من الان دیگه برای رسیدن به خدا و تو آغوشش بودن حتما نمیخواد سر سجادم حاضر باشم ... همه جا حسش میکنم ...!


دیشب وقتی پست اینستاگرامیش رو دیدم ...

وقتی شعر نیلوفر ثانی رو دیدم ... وقتی دیدم از نمایشگاه نوشته ... میدونستم بی شک میره کتابشو از قفسه بیرون میکشه و 

میگه شاپرکم کجایی ؟! 


میدونید چی نوشته بود ؟


در هوای ِ تو

همیشه می مانم

هیچ بادی

دست و دلم را

از سرزمین ِتو 

دور نمی کند ... 


چقدر گاهی دلم تنگ میشه برای شنیدن صدای قلبت .. 

که میشد هنوز سرمو بزارم رو سینت ... که چقدر دلم تنگ میشه برای عطرت ......

راستش هنوزم انقدکه دوستت دارم ، ازت متنفرم ... سه سال با تو بودن هیچ کم نیست ... 

یک سالو نیم از رفتنت میگذره و داغتت گاهی بد زنده میشه


مامان میگه برای تو این شعرونوشته 

گفتم میدونم ... !



داره بارون میباره ... دیروز وقت برگشت،بازم بارون میبارید .... 

باران برای تو میبارد!