×الان تو سایت دانشگاهم ، اوناهم پشت به من پای یه سیستم مشغول تحقیق نوشتنن ... خوشحالم که هنوزم با همن  .... 

آخرین بار وقتی دیدم شین عکسای دونفرشونو حذف کرده دلم یجوری شد ... !الان خیالم راحت شد ... 

 

×بعد از چندسال،امروز صبح یه چیز جدیدو در مورد خودم کشف کردم ...

همیشه وقتی مامان یا کسی ازم میپرسید خوبی؟ نمیدونستم چی جواب بدم ... شاید غم و خوشی به یه اندازه تو دلم بود اما

طبق عادت میگفتم خوبم ... 

امروز اما فهمیدم خوبی درواقع به معنی نیش ِ همیشه باز و سرخوش بودن نیست ... غم هم به معنای اشک و بغض نیست ..

فهمیدم درواقع روزایی مثل امروز که دلم آرومه ... که به اندازه خوشحالم و از سمتی کمی غم ِ شیرین تو دلم دارم حالم خوبه .... 

 

×شما بهش باور دارید؟

باور دارید اگه اولین قطره ی بارون که بیفته تو دستت ، آسمون تا چهل روز بهت نگاه میکنه ... فقط به تو  ... 

ایمان که داشته باشید واقعا اولین قطره رو میگیرید ... 

امروز چشمامو بسته بودم و سرمو تکیه داده بودم به شیشه ی تاکسی ، اولین قطره از درز کوچیک پنجره افتاد کف دستم .. 

لب هامو گذاشتم روش و بوسیدم ... درونم جاوادنه شد

حالا من تا چهل رو که هیچ ... تا همیشه دختر آسمونم .... 

 

×صبح گفت مامان امروز بارون میباره ... گفتم هواشناسی رو چک کردم نمیباره عزیزم ... 

رسیدم تو حیاط دیدم چه بارونی :)

مسیج زد .. قربون هواشناسیت بشم .. زودسوار تاکسی شو ... مراقب خودت باش مخملکم ... 

یعنی میخوام بگم برنامه ی هواشناسی رو امروز پاک میکم و هرچی دل مامانم گفت درست و حقیقت همونه ... 

 

×از صبح دارم فک میکنم اگه پنج شنبه میرفتم نمایشگاه دیدن مصطفی مستور چی بهش میگفتم ... ؟

که شما خیلی خوبین ؟ یا چه قلمی دارید ؟

نمیدونم ... اما فک کردم تمام ِ کتابامو ببرم و بگم ببینید روزی که من شمارو پیدا کردم تو اتاق دوستم نشسته بودم،

داشتیم عدس پلو میخوردیم ...که یدفه کتاب ِ روی ماه ِ خداروببوس از کتابخونش بیرون کشید و گفت پری بخونش ... 

آقای مستور شما حالا شما تنها کسی هستین که میدونید چرا هربار عدس پلو رو با بغض میخورم ...

تو تمام ِ این سالا شما تنها رفیق ِ شبو روزم بودید ... که پا به پام اومدید و هربار رفتم شهر کتاب حرف تازه ای برام داشتید ... 

آقای مستور من هیچوقت شما رو از نزدیک ندیدم ، اما بدونید صب تو مترو دلم میخواست امشب با مراد سرمه قدم بزنم ... 

پسته و فندق ببینم ... منم مثل اون پیشونیش رو ببوسم ... دلم میخواست از درخت چنار وسط ِ حیاط نقره،

برای منم سیب میچید ... راهم میداد تو حجرش تا آروم بگیرم ...

آقای مستور همیشه مراقب خودتون باشید ... شاید امشب ... نمیدونم .. شاید یروزی به قلبتون یه شخصیت الهام شد ...

که دلتون خواست پری صداش کنید ... اونروز اگه رسید خیالم راحت میشه که قلبم حرفامو بهتون رسونده ... 

 

×خداروشکر دارم به درسام سر و سامون میدم .. تصمیم گرفتم یه ترم نرم کلاس زبان و مرخصی گرفتم ....

 

×نمیدونم چرا مردم تو اعتقادات هم دخالت میکنن ... روزه گرفتن و نگرفتن شما به من چه ؟

رفتار من به شما چه ؟

 

×خیالت هر دمی اینجاست با ما

الا ای شمس تبریزی کجایی؟!

 

×اینو بهتون نگفتم راستی 

پسرخالم به دنیا اومد ... اسمشو گذشتن رُهام ... اما من هنوز پسر صداش میکنم ... 

حس خاصی بهش دارم ... گوشه دلیم شده ... به این زودی ها نمیبینمش ... اما مدام چشمامو میبندم و تو بغلم تصورش میکنم ... 

بو میکشمش ... و به دست هاش نگاه میکنم ... 

 

×برام مهم نیست که شصت دست هامو لاک نزدم .. .. هیچ مهم نیست ...

 

×از شما چه پنهون ، به دلم اگه رو بدم .. خیلی گریه داره .... 

 

×برم که به متروی یکو نیم برسم ... 

امروز احتیاج داشتم که کانال داشته باشم ... تا باهاتون موزیک گوش بدم ... بهتون ویس بدم ولی 

قیدشو زدم ... مسخره ی من نیستین که ... یروز دلم بخواد باشین ... فرداش کانالو پاک کنم ... 

اما اینبار اگه کانال بسازم آدرسشو میزارم قسمت درباره ی من ... بهتون نمیگم .. ولی آیدی اونجاست ،خواستین بیاین ... 

فعلا نساختم ... 

 

×ببین چی اومده سر رویاهای من ... !

تو که نمیبینی ... اما یادت خوش