×دیشب داشتم فک میکردم این آدمایی که کلی کینه و پلیدی تو دلشونه ، چه برنامه ریزی خوبی دارن!

تصور کن چقد باید دقیق باشی تا بدونی با کی قهری ، الان اینو دیدی باید پشتتو بهش کنی یا اخم کنی ؟!

خونه ی فلانی بری یانه؟! چجوری چش غره بری؟

اما ماها،که قهر بلد نیستیم ... کینه بلند نیستیم ... از یه طرف با همه خوبیم ... بی هیچ فکری ... بی برنامه لبخند میزنیم 

به رهگذرهای تو پیاده رو ... میشینیم پای حرفای پیرزنای تو مترو ... 

اما من اینجوری بودنو ترجیح میدم .. بیچاره قلب یه مشتی مون چقد طاقت داره؟ مگه همیشه رنگ قلب قرمز نیست؟

مگه جز اینه که مداد سیاه فقط برای نقاشی کردن آسمون ِ پر ستارست؟

یا کشیدن کلاغ؟ پس چرا بعضیا اشتباهی قلبو با مداد سیاه رنگ میزنن ؟

 

 

×صبح تو خواب دستمو کشیدم روی گردنم و پیداش کردم ... 

گفتم تروخدا گم نشو.. میترسم از پیشم بری ...

نمیدونم کی از گردنم درش آورده بودم ... اما دوسه ساعت مث ِ مرغ پر کنده دور خودم میچرخیدم ... صلوات نذر کردم که پیدا شه ...

به خدا قول دادم نماز صبحام قضا نشه ... که دیگه شلخته نباشم ...پیداش نمیکردم ..

گفتم مامان گردنبندم نیست .. یهو گفت اوناهاش مامان رو میزه ... 

پریدم بغلش کردم و دلم آروم گرفت از وصالش ... 

تروخدا یا به چیزی وابسته نشین یا اگه شدین ازش خوب مراقبت کنید ... نماز صبحاتون قضا نشه ... شلخته نباشید 

وگرنه وقتی رفت همیشه یه نقطه تو قلبتون زخم میمونه ... و دیگه خوب نمیشه ....

 

×من همیشه تو خوشی دیگران یه قدم عقب رفتم ... یه قدم بیشتر ... انقد که دورترین بشم ...

اما وقتی برگردن و دلشون منو بخواد هستم .. همیشه بودم ... 

دورترین دوست بودم ... دورترین خواهر ... دورترین و نزدیک ترین ... 

 

 

×تو نمیدونی اما اون شبا که نبودی من مدام دقیقه ی یک ساعت و بیست دقیقه ی فیلم تیک آفو پلی میکردم و زار میزدم ..

 

"خیلی زور زدم که دلم نخوادت

ولی دلم خواستت ..

تمام ِدلم ... تمام ِ جیگرم ...

فائض باهام حرف بزن .. ، بنزین تموم بشه ، موتور خاموش بشه .. 

یه سکوتی میگیره اینجا ....

 

تازه خوشم اومد از زندگی ..

فائض ، فائض پیدام نکنی میرم پیش مامانی

اگه پرسید سی چه اومدی چی بهش بگم؟

فائض چی بگم بهش؟بگم چی شدیم ما؟

 

 

امشب سرمو میذارم رو پای مامانی و غش میکنم ...

از بس خستمه .. از بس هوا سرد ِن ...

چشامو بستم بخون

نامرد بخون ... "

 

دیشب وقتی خسته اومدی ، روبه روت نشستم رو صندلی و غذا خوردنتو تماشا کردم ...

بهت گفتم وقتی میری دلم خیلی برات تنگ میشه ...

بهم خندیدی ... 

میدونی داداشی پیلیا  ... هر روز که یری سر کار میرم رو تختت دراز میکشم و برات میمیرم ...

هر بار که پیرهنتو اتو میزنم از بوی عطرت مست میشم ... 

خدا میدونه که روزی هزاربار میگم حتی اگه یه خار قراره بره تو پاش بره تو دل من ...که خوب باشی ... 

میدونی تو بهم یاد دادی چطوری توپو لایی کنم ... نشوندیم ترک دوچرخت ... باهام میکرو بازی کردی .... منو بردی گیم نت ... 

کارت بازی یادم دادی ... با پول تو جیبیای بچگیمون برام عروسک خریدی ... با اولین حقوقت برام کوله خریدی ... 

پامو گچ گرفتی ... برام گریه کردی ... 

نمیتونم دوستت نداشته باشم ... دردت به جونم .. اما دیگه چشمات قرمز نباشه ... دیگه قلبت نسوزه ... 

 

 

×تصمیم گرفتم دیگه هیچ گلی نخرم ... دیگه طاقت ندارم بدونم عمر ِ پل بنفشه و همیشه بهار فقط سه ماهه ...

دیگه نمیتونم ... دلمو خوش میکنم به گلای تو باغچه ... عطر ِ یاس و شکوفه های سیب مامان فریده ...

 

 

×بهش گفتم ببین رفیق خدانکنه تو عشق اولت شکست بخوری 

چون بعدش یاد میگیری ، هرکی هم بره ... قلبت مث ساعت کار میکنه ... زنده میمونی باز عاشق میشی

دوباره ترک میشی ... 

خدانکنه به قولش عمل کنه و تو رو هم ببره استرالیا وگرنه  تا ابد زنده میمونی .... اما زندگی کردن ُ نمیدونم... !

 

 

 

×شب بود و هوا ابری و هرلحظه غم آلود .... 

 

 

×دیگه نه میشه از این روزا گذشت 

نه میشه که به عقب برگشت

پس بگو چی میشه اون رویاها ؟