#هشتاد و هشت

دلم تنگه برات کلبه ی قشنگم ،

ازت فاصله نگرفتم ... هر روز میام و یه دل سیر نفس میکشمت ...




  • نظرات [ ۵ ]
    • __ پریچک __
    • شنبه ۲۵ فروردين ۹۷

    #هشتاد و شش

    هر بار که به صفحه ی گوشیم نگاه میکنم

    دلم برای رد لب هام که عکستو بوسیدن ضعف میره .... 






    #سپنتا مجتهد زاده

    #گمشده



  • نظرات [ ۳ ]
    • __ پریچک __
    • دوشنبه ۱۳ فروردين ۹۷

    #هشتاد و دو

    ما چندتا دوست بودیم 

    یکی مون اون قدر لب پنجره نشست که سیگاری شد اون قدر سیگار کشید که مادرش بوی دود گرفت و اون آخر یه بار اشتباهی جای اینکه ته سیگارشو از پنجره پرت کنه بیرون ، خودشو پرت کرد...

    یکی مون اونقدر منتظر وایساد که بلندش کردن گذاشتنش پشت ویترین یه مغازه و لباسهای نو تنش کردن و شد تنها مانکنی که بلده خواب ببینه...

    یکی مون اون قدر رگشو زد که حالا بدون خون راه میره ، بدون خون میخنده ، بدون خون عاشق میشه...

    یکی مون اون قدر کتاب خوند که کلمه ها سرریز شدن ازش، کف اتاقشو پوشوندن، جفت گیری کردن زیاد شدن و یه شب جای غذا خوردنش...

    یکی مون اونقدر پولدار شد که زمان خرید ، زمین خرید ، زن خرید ، بچه خرید ، خدا خرید...

    یکی مون اونقدر پول نداشت که دستاشم یه روز ولش کردن رفتن که پاهاشم یه روز ولش کردن رفتن...

    یکی مون اونقدر عطسه کرد که فکرهاش و خواب هاش و خنده هاش بیرون پاشیدن...

    یکی مون اونقدر گریه کرد که بچه شد و حالا همه لباس هاش براش بزرگن حالا همه جاده ها براش طولانی ان...

    یکی مون اونقدر کتک خورد که اگه بوسشم کنی کبود میشه...

    یکی مون اونقدر مرد ، اونقدر همه جا مرد که فقط تو عکس دسته جمعی مون زنده ست...

    یکی مون اونقدر عاشق تو شد که یادش رفت نیستی ، که یادش رفت مرده ، که یادش رفت ما یه روزی چندتا دوست بودیم...



    #علیرضا_قاسمیان_خمسه


  • نظرات [ ۵ ]
    • __ پریچک __
    • يكشنبه ۵ فروردين ۹۷

    #هشتاد و یک

    قرار بود زود بخوابم ولی ،با یکی از اقوام دعوام شد :))

    الان از دعوا برمیگردم ... یه بحث تلگرامی بود !



    اومدم دیالوگ باکس جدیدو گوش بدم بشوره ببره 
    گفتم شماهم گوش بدین ...



    #سرنوشت

  • نظرات [ ۵ ]
    • __ پریچک __
    • سه شنبه ۲۹ اسفند ۹۶

    #پسر_مامانش

    تو باوفایی .. میفهمی منو 
    حتی اگه بهونه ی متلب و دانشگاه و زبان و ...  مسیج بزنی 
    و دلتنگی کنی ... تو بهترین استاد دنیایی و همیشه به موقع میرسی 
    دوست دارم 




  • نظرات [ ۶ ]
    • __ پریچک __
    • يكشنبه ۲۷ اسفند ۹۶

    #جانم

    یادم میاد دوسال پیش تو مترو وقتی سمفونی مردگان رو میخوندم گوشش کردم ...

    تکرار میشد ...  میمردم و دوباره زنده میشدم 

    عشق میشدم ..محو میشدم !

     

     

     

     

     

     

  • نظرات [ ۹ ]
    • __ پریچک __
    • يكشنبه ۲۷ اسفند ۹۶

    #هفتاد و هفت

    بهترین اتفاق این روزها بلند شدن موهامه ... 

    بلاخره رسیدن به سر شونه هام ... 
    حالا آرومم ... حالا راحت تر میتونم نفس بکشم .... 
     
     
    امشب رسما تعطیلاتم شروع شد .. از ذوقتی که دارم نمیدونم فیلم ببینم درس بخونم کتاب بخونم ... 
     
     
    این بار برخلاف همیشه ، ماهیم زنده موند ...
    خیلی مسالمت آمیز و دوستانه با هم زندگی میکنیم ... تازگی ها وقتی میرم نزدیک شیشه آکواریوم میاد سمتم ... 
     
     
    نباید یه فولدر تو لپ تاپ داشته باشی که پر باشه از موزیک ... خاطرات تیکه تیکت میکنن
    حتی اگه یادت نیاد کجا .. چه اتفاقی برات افتاده ولی بازم اون نوا قلبتو میسوزونه و مچالت میکنه ...
     
     
    شاید این روزها زیاد موزیک اینجا ببینید 
    تنها راهی که دلمو آروم میکنه همینه .. !
     
     
     
     
     
    #علیرضا عصار _ عاشق
     
  • نظرات [ ۶ ]
    • __ پریچک __
    • يكشنبه ۲۷ اسفند ۹۶

    #هفتاد و شش

    به وقت عصر آخرین شنبه ی نود و شش ..




    #میلاد درخشانی


  • نظرات [ ۱ ]
    • __ پریچک __
    • شنبه ۲۶ اسفند ۹۶

    #اشک این بچه ماهی توی آب ها نا پیداست

    اما خوش به حال ِ عشق داریوش ...

    فک کنید ، رو به روش وایستاده و زل زده تو چشاش خونده : تو که معنای عشقی به من معنا بده ای یار ... 

     

    امروز چندتا آهنگی رو که دوست داشتم بهم تقدیم بشن رو واسه خودم هدیه فرستادم .. 

    مدام تکرارشون کردم و تا دلم حالش خوب شه ... 

     

    تو ای پری کجایی .. 

    خورشیدمم خانومم جهان ... 

     

    و رسیدم به آهنگ ماهیگیر مازیار .. خدا میدونه چقدر این موزیک قلبمو به درد میارم و هرجا که بشنومش محاله اشکی نشم ...

    شماام وقتی دلتون میشکنه ، حس میکنید تو دلتون خنک میشه و این آه میره تو قلبت و چشماتون داغ میشه؟

     

    به عشقش دامنومو پر میکردم از گلای لاله عباسی و داد میزدم مامان گل ِ دایی عباسی ...

    آخرین روز کلاس چهارمم بود که ، خبردادن اگه فقط هشت ثانیه دیگه زودتر رد می شد هیچوقت تو بیستو هفت سالگی نمیمرد ... 

    خوابشو دیدم .. بغلش کرده بودم  و همه ی حرفامو بهش گفتم ... انقدر اشک ریختم و گله کردم از دنیا که ...

    اون لبخند میزد و میگفت فقط اومدم که ببینمت ... ازصب تاحالا هنوز گرمای تنشو دارم ... بوی عطرش ... خنده هاش ...

     

    امان از دلتنگی ... امان از بهانه های دل ... 

     

    دیشب کلی پرتغال خشک کردم ... اینجوری تا زمستون بعد دووم میارم ... 

    کاج جمع کردم .. انار خشک کردم ... شمع خریدم ... نخل مردابای دست گلو گذاشتم تو آب و ریشه دادن ...

    برای گنجشکا ارزن ریختم ... 

     دستی به سر دلم کشیدم و به قلبم امید ِ بهارو دادم ...

     

     

     

     

     

     

     

     

  • نظرات [ ۳ ]
    • __ پریچک __
    • جمعه ۲۵ اسفند ۹۶

    #پناه بر.. شب

    و خداوند آدم و حوا را غافلگیر کرد

    و گفت: راحت باشید

    جای نگرانی نیست

    ادامه بدهید 

    به خاطر من خودتان را ناراحت نکنید 

    اصلا فرض کنید من نیستم 


    #ژاک_پره‌ور





    پ ن : نیما مسیحا رو انقد دوست دارم که .. دوست دارم که ...

  • نظرات [ ۳ ]
    • __ پریچک __
    • جمعه ۲۵ اسفند ۹۶