#بماند ...

بماند که چی شد 
اما امروز تصمیم گرفتم تا مدت ها آدم جدیدی رو وارد زندگیم نکنم .. !
امروز دیگه عشق ها .. دوست داشتن ها کم رنگ شدن ...
تو اوجی .. حس میکنی خوشبخت ترین دختر ِ روی زمینی ... دوتا بال در میاری و 
پرواز میکنی تو آسمون آبی زندگی ولی .... همین که دلت قرص شد .. دست ِ غیبی میرسه و بال هاتو قیچی میکنه و پرت میشی جایی دور تراز 
نقطه ی شروع ... !
دو روزی که گذشت به طرز عجیبی شاد بودم ! حس رهایی ... چیزی که سال هاست تجربش نکردم ...
روبه روی آینه ایستادم و مدام از چشمام پرسیدم که آیا غمگینن ؟!
جوابی نگرفتم .. من ِ مغروز رو به بابا گفتم میشه برام بستنی قیفی بخرین .. ؟!
و خریدیم .. و من بستنی  رو با همه ی وجودم لمس کردم !

آخ که این آدم ها چقدر زندگی کردن رو از یاد آدم میبرن ...
رو به روش وایستاده بودم و بهم گفت من اگه جای تو بودم جور دیگه ای زندگی میکردم ...
هرکاری میکردم که امروز اسمشو میزارن خلاف ...

مامان با تعجب میگه وای امسال 23 رو تموم میکنی؟ گفتم  آره مگه چیه ... گفت هیچی ....

من امروز اگر غمی دارم نه برای از دست دادن اون آدم هاست ... که فقط بخاطر نامهربون بودن با خودمه 
برای منی که تمام این سال هارو سعی کردم آدم باشم هرکی بهم رسید گفت این مدل عشق و دوست داشتن احمقانست ...
فک میکردم دلم نگرفته ... 

چند روز پیش داشتم فک میکردم مثلا میشه یه رابطه ی عاشقانه روز ولنتاین تموم شه؟
گذشت و تا دیروز که همچی تموم شد ... روز ولنتاین تموم شد ... 

منو اگه بشناسین ... مدل عاشقی کردنمو اگه دیده باشین ... میفهمین که فقط همون یبار میشد پری رو اونقدر مجنون دید ...
واسه همین امروز هی خندیدم و گفتم گور بابات که رفتی ... 

سرمو به شیشه ی ماشین تکیه داده بودم و گفتم دلم واسه هادی تنگ شده ... 
هرچند میدونم اثرات دیروزه و باز پناه آوردم به اون ... میدونم الان شوهر مردمه .. میدونم ...
گفتم میدونی مامان اون تقصیری نداشت،من بودم که خیلی عاشق بودم ... که برای تاول دستاش اشک میریختم ... که برای چشمای قهوه ای معمولیش میمردم ... ولی دلم براش تنگ شد ....

انتخاب کردم تنها باشم و با بی ادبانه ترین حالتی که میشد تموم شه دیروز تموم شد و همین .. !
تُف به آدما ی متظاهر عاشق نما ... 
فک میکردم تاثیری روم نداره اما الان هم تب کردم هم بدن درد دارم 
ترکای قلبم سر باز کردن و میسوزن ... 

از خودم که دور میشم ، شاد ترین دختر جهانم ...
پای واژه ها که در میون میاد میشم پری ترین پری ... هیچ چیز پنهانی نمیمونه ... و هرچی هست میشه درد دل و غم .. !

شونزده ساله بودم که میرفتم آموشگاه قلم چی .. 
دوستی داشتم سپیده نام ... 
برادرش مانی یازده سال ازم بزرگتر بود و نمهمیدم چرا هربار که میبینتم مث ابر بهار اشک میریزه ...
ولی سپیده میگفت پری اون عکس صورتیتو بک گراند گوشیش و لپ تاپ و تب لت و هرچی تو خونش بود کرده ...
نمیفهمیدم ولی از تهران کوبید و خونشو آورد تو مسافت ده دقیقه ای خونه ی ما ...
میگفت پری نفست میکشم ... 
میگفت جان ِ پری چشم ندوز به کسی ... به هیشکی که میمیره ... گفتم چرا ؟مگه چجوریه ؟ مانی من نمیفهممت ... !
هیچی نگفت و سپیده میگفت اونشب از وسط بلوار پیداش کردیم ... انقد راه رفته بود ... راه رفته بود .... که نایی نداشت ...
پرسید چی گفتی بهش ..؟گفتم بخدا فقط گفتم منم دوست دارم !

بماند که چی شد ولی مانی 16 آذر نود و یک برای همیشه رفت اسپانیا ... !

پس چرا از صب فک میکردم غمگین نیستم ؟
پس چرا حالا زانو زدم و پیر شدم ؟

مانی همون سال گفت پری میدونی خدا هرچی رو بیش از حد به آدما بده میشه دردسر ...
مثلا به قلب و احساستو داده و چشمات ... !


تعریف از خودم نیست ... چشمای منم همون قهوه ای معمولیه 
چراشو از مانی بپرسید ... پیداش کردین .. از طرف من بهش بگید برگرده ...




غمگین میشید بچه ها ...
دلتون اگه میگیره نخونیدم .. !
ببخشید ولی هیچ جایی جز اینجا برای حرف زدن ندارم ...









۱۰ نظر ۵ لایک

#پنجاه و هفت

×توی اولین پست های اینجا از همسر ِ آقا سیاوش گفتم براتون ... 
در حالی که غیبت چند هفته ایش به چشم اومد همه ی اهالی پیگیر نبودنش شدن و خبر رسید که زندانه ... 
ایشون موتور پسر عموشو قرض میگیره .. و مث اینکه گواهی نامه نداشته،از بد روزگار میزنه به نفر و بنده خدا حالش وخیمه .. !
ازصب تو شوکم ... فکر میکنم به همسرش .. بچش ... چی سرشون میاد؟
چرا هرچی سنگه مال ِ پای لنگه؟


×بلاخره کلاس زبان ثبت نام کردم ...
جمعه هشت صبح باید از خواب بیدار شم و تا 2 ظهر کلاس باشم ... 
فشرده و سنگین .. اما دلنشین ... 
طی یک اقدام تمامی موزیک هام رو پاک کردم و مجازم که فقط انگلیسی هاشو گوش کنم ...
پادکست های رادیو بی بی سی رو دانلود کردم ... دیکشنری فارسی رو پاک کردم و فقط انگلیسی ...
یکم جو گیرانست ولی من میتونم ... 


×بنظرم ایران دیگه جای موندن نیست ....
دیگه دلم باهاش صاف نمیشه ... مخصوصا روزایی مثل امروز ... با پسرم پیش هم وایستاده بودیم ...
وسط کوه ... !سه بار گشت اومد دور زد ... !
هرچی تونستم تُف کردم ... ولی دلم خنک نشد ... 


×راستش هنوز دلم با موزیکای انگلیسی صاف نمیشه ...
گاهی زیادی ارومن بعضی هاهم خیلی فریاد میکشن ... الان دارم tim hardin گوش میدم -____-
 در راستای موسیقی پیشنهاد میپذیرم .. :))



×این روزها بر خلاف سال های پیش اصلا حس ِ خرید عید ندارم 
تصمیم گرفتم هیچی نخرم ... !



×امروز تو مترو دوستم در حال ِ شکایت از رابطه ی سه سالش بود ...
بهش گفتم یادته دوسال پیش همینجا نشسته بودیم و همین حرفا رو میزدیم ؟!
گفتم کاش دوسال بعد حالمون بهتر باشه ... 
نگران بود که خواهر نداره .. گفتم من خواهرت .. کارای عقدت با من ... 



×خب وقتی از خونه میرفتم بیرون خیلی بغض داشتم و کلافه بودم که چرا نمیتونم شنبه ها ببینمش
نزدیک دانشگاه بودم که زنگ زدو گفت نشستم منتظرت ... و دیدمش ...
مامانم همیشه میگه دیدار قسمته ... 
حس کردم خدا بلندم کرد و روبه روش پایین گذاشتم ... !
انقدر ناگهانی ... انقدر زیبا ....



×مگر احساس گنجد در کلامی؟








۷ نظر ۶ لایک

#یه آهنگ غمگین شبا پخش میشه ... !

من نفهمیدم چرا می نویسم
از خودم می گویم
یا از دنیا
برای خودم می نویسم
یا برای دیگران
اینقدر فهمیدم که پای کسی
یا چیزی در میان است
از من و دنیا بیشتر
از من و دیگران بزرگتر 
 

#بیژن جلالی

 

 

 

دوستت دارم ...

وقتی کشتی هات غرق میشن .. سکوت که میکنی ... 

به خودم شک میکنم ... !

به خوابم بیا امشب ....

 

 

۵ نظر ۵ لایک

#پنجاه و شش

می‌روم زیر خاک،

که هزار سال دیگر برسم به دست آدمی

که بدون ترس بتواند بگوید

دوستت دارم !


#شهریار مندنی‌پور





۶ نظر ۳ لایک

#بالش

من رو هیچ بالشی جز پنبه نمی تونم بخوابم ...
خب پنبه هم جوریه که خیلی زوذ پُفش میخوابه و به قول خودم لواشک میشه ... 
واسه همین مجبور میشم زود به زود بالشمو عوض کنم ...!

اینبار هم مثل همیشه قرار خداحافظی باهاش گذاشتم و 
جمعه شب که مهمون داشتیم دوسه تا بالش آوردم دونه دونه امتحانشون کردم ..و یه زیبای پُفی انتخاب کردم و 
بهش دست رفاقت دادم ...
فک میکردم میتونم .. که عادت میکنم اما تا صب خوابم نبرد و عذاب وجدان داشتم ... 

پارسال ... تا امسالی که نفسای آخرشو میکشه ، سخت ترین روزهای عمر بیست و اندی سالم بود ...!
اولا فک میکردم باید دردامو با مامان قسمت کنم و انجامش دادم ...
شب ها به قدری بغلش ناله و هق هق میکردم که تمام شونش اشکی میشد و فقط نگاهم میکرد ... 
کم کم فهمیدم دیگه نباید این کار احمقانه رو ادامه بدم ...
که من مادر نیستم و نمیفهمم درد ِ پاره ی تن جیگرو میسوزونه ... بهشت زیر پاهام نیست و قلبمو تقسیم نکردم.. 

پناه آوردم به اتاقم به بالشم و قسم به شب ... 
خونه که ساکت میشد .. نفس هاشونو که چک میکردم ... آروم میگرفتم و درو رو به همه ی دنیا میبستم ... و تمام ِ وجودم اشک میشد ...
بماند چرا ... گذشت اما .. چجوری خدا میدونه ... 

اینارو گفتم که بگم بعد ِ مامانم بالشم تنها کسی بود که اشکامو صبورانه تحمل کرد و نگاهم کرد ... 
نتونستم... دلم نیومد ... 

رفتم از گوشه ی اتاق برش داشتم بغلش کردم و با خودم قرار گذاشتم حتی اگه مجبور بشم چندتا کوسن روش بزارم و بخوابم ولی
 عوضش نمیکنم ...حتی اگه از اینم لاغرتر بشه ... 


۳ نظر ۴ لایک

#خُب زهر مار

یادتونه قبلا از فریده جون گفته بودم؟

چند وقت پیش پسرش اومد ایران .. ایشون متولد و بزرگ شده ی آمریکاست

خوندن و نوشتن زبون فارسی رو بلد نیست ... سه تا فوق لیسانس داره ... و مدیر یه کمپانی بزرگه ...

برام جالب بود به سختی واژه هارو کنار هم میچید ... به سختی معادل فارسی واژه هارو پیدا میکرد ولی تمام ِ مدت این هم صحبتی 

حتی یه کلمه انگلیسی بکار نبرد ... !

مثلا بجای مشورت گفت مشاورت .. ولی فارسی ... 

مادرش میگفت کوروس متنفره فارسی و انگلیسی رو قاطی حرف بزنه ... میگه ما ایرانی هستیم ... و این رفتارو بی اصالتی میدونه !

و من تمام ِ مدت به این فکر میکردم خیلی از ماها دوکلاس زبان میخونیم از خود بیخود میشیم و

از هزار تا کلمه ی اوکی و اوه مای گادو و زهر مار دیگه تو حرفامون استفاده میکنیم ... 

خلاصه که من در این آقا جز اصالت هیچی ندیدم و ازش یاد گرفتم ... 



#اصیل_باشیم :))



۴ نظر ۳ لایک

#این زمستونم به یاد تو میمونم

 

برفاکم کم کم دارن آب میشن ولی این لبخند بمونه یادگار ..

اولین و نقلی ترین آدم برفی زندگیم ..

 

۳ نظر ۱ لایک

#هشدار

چند ساعته نشستم پای لپ تاپ و زل زدم به نوار سبز رنگ ِ دانلود .. 
کنسرت های یانی رو دانلود میکنم .. 

ساعت سه صبح .. در حالی که هدفون تو گووشم بود و یکی از ترک هاشو با همه ی وجودم لمس میکردم
دستامو مثل ِ رهبران کنسرت به رقص درآورده بودم که پام گیر کرد به صندلی و پخش زمین شدم ... 

گفتم هشدار بدم حین ِ گوش دادنش همانند من جو گیر نشید .. حتی شما دوست ِ عزیز :))




۸ نظر ۲ لایک

#زمستون شروع شد


دیروز تو مترو تو تاکسی هرکی نرگسارو دستم دید گفت ببخشید گلارو رو از کجا گرفتین؟

با کلی ذوق جواب میدادم هدیه گرفتم 

یاسی من اگه بخوام از تو برای کسی بگم ... 

اینجوری شروع میکنم .. 

رفیقم دل و چشم آدم ها رو میفهمه ... حرف هاشو میخونه ... 

مثلا شما فرض کنید وقتی باهاش تو یه کوچه قدم میزنید،با ذوق میگه وای پری خرمالوها رو ... 

برای گربه ها دنت میخره .. 

با شما که دوست میشه ... میدونه رنگت نارنجی ، عاشق گل ِ نرگسی ... کتاب دوست داری ... 

میمیری برای بارون ... 

وسط کتاب فروشی بهت پی ام میده پری ترلانو گرفتی؟میشه نگیری که من برات بخرم؟

یعنی میخوام بگم انقد بهتون عشق میده .. انقد یادشو پیش نشونه هاتون جا میذاره که باورنمیکنید ... 


یاسی دیروز زیر بارونا وقتی نگاهم کردی و با خنده گفتی پری موهات خیسه خیسه 

برات مُردم ...

تا برسم اونور خیابون چندبار برگشتم و یه دل سیر نگاهت کردم ...

دیروز نگفتم اما شال زرشکی رو فقط به عشق تو خریدم .. تاشبیه هم باشیم ... تا هربار که روی سرم میندازمش 

دلم برات ضعف بره و بیشتر غرق بشم تو مهر و یادت ...


خانوم، داشتن شما ... رفیق ِ شما بودن خیلی زیباست ... کیف ِش تمومی نداره ...

خنده هامون گرم ...

امیدوارم هزارتا کافه ی دیگه بریم و بازم میز پشت پنجرش بشینیم 

بازم همون خنده های گرم ... همون دل های خوش ... تا همیشه منو تو :*



پ ن :عکس ثبت شده با دستای یاسم .. 

هفت بهمن خوشبخت نودُ شش :)


۱۱ نظر ۳ لایک

#پنجاه

تو هم با من نبودی
مثل من با من 
وحتی مثل تن با من 
تو هم با من نبودی .... 
 
 
 
#پناه بر فرهاد ... 
 
 
 
۴ نظر ۳ لایک
کلمات کلیدی
آخرین نظرات
محبوب ترین مطالب
#نوزده
#پنجاه و هفت
#بماند ...
#یه آهنگ غمگین شبا پخش میشه ... !
#چارتار_بنویس
#بیست
#درد من درمان ندارد ...
#زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
#بالش
#شبانه
آرشیو مطالب
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان