Just remember me#



Remember, I will still be here

As long as you hold me, in your memory


Remember, when your dreams have ended

Time can be transcended 

Just remember me


I am the one star that keeps burning, so brightly,

It is the last light, to fade into the rising sun


I'm with you

Whenever you tell, my story

For I am all I've done


Remember, I will still be here

As long as you hold me, in your memory

Remember me


I am the one voice in the cold wind, that whispers

And if you listen, you'll hear me call across the sky


As long as I still can reach out, and touch you

Then I will never die


Remember, I'll never leave you

If you will only

Remember me


Remember, I will still be here

As long as you hold me

In your memory


Remember, when your dreams have ended

Time can be transcended

I live forever 

Remember me


Remember me

Remember, me

  • نظرات [ ۲ ]
    • __ پریچک __
    • دوشنبه ۱۵ مرداد ۹۷

    #حوالی این روز ها

    ×میدونید هرکسی بیشتر از دیگران حرص ِ میخوره حتی اگه یه درس سه واحدی رو به هر دلیلی از دست بده ... چه برسه به چند ترم 

    و اما حالا من ...

    از دیروز وقتی مامان فریده اون حرفو زد استرس تمام ِ وجودمو گرفت که دو ترم دیگه تو این دانشگاهم و خب خودمو بکشم هرترمی بیشتر از 24 تا 

    نمیشه برداشت ... اونجا هیچی نگفتم و فقط گفتم چشم اما از صب اثر حرفاش روم هست ...

    البته که ناراحت نشدم فقط نگرانی و استرس افتاد به جونم که به لطف غنچه های مهربون ِ گل محمدی روی چای ، الان خوبم !

     

    ×بالغ بر دوهفتست که از پسرک خبری نیست ... و هر روز وقتی نت گوشیمو روشن میکنم 

    و پیامی ازش ندارم خداروشکر هزار بار شکر میکنم که رفت و آرزو میکنم دیگه هیچوقت حتی منو یادش نیاد !

     

    ×ماه ِ رمضون هرسال کلا شیوه ی زندگی من بهم میخوره ...

    شب ها تا ده صبح بیدارم و وقتی میخوابم تا خود ِ اذان میرم ... کم پیدا بودم و رفیقان ِ عزیزدلم معرفت به خرج دادن و سراغمو گرفتن ...

    من خیلی دوستتون دارم :*

     

    ×پنج شنبه که بیاد من 23 سالو ختم میکنم ... بهارو ختم میکنم و میبرمتون به دل ِ تابستون ...

    و خب حس میکنم مثل ِ هرسال روز تولدم غمگینم .. ! دلیلی براش ندارم اما ترجیحم اینه اگه بتونم برم زیر پتومو خارج نشم ....

    متنفرم از اینکه کسی ازم بپرسه برات چه کادویی بگیرم ... 

    اما عاشق ِ وقتایی ام که یهویی یه جعبه ی کادو میرسه دستم ... و بی بهانست ...

    مامانم همیشه میگه هیچ وقت واسه تولد دوستات کادو نخر ... 

    اما هدیه های بی بهانه فراوان بهشون بده ...

     

    ×رمان ِ بامداد خمارو تموم کردم ...

    قبلا خونده بودمش ... به عنوان اولین رمان نوجوانی ... 16 ساله بودم ... 

     

    ×کسی تو شب ِ بارونی من نیست .... 

     

    ×دلم میخواد به یه کافه ی خوشگل برم ...

    اما نمیدونم برم کجا !

     

    ×بچه ها خوبین ؟ میشه برام بنویسین ؟

    و در ضمن .. این وبلاگ 4 نفر خواننده ی خاموش داره ... اگه میشه روشن شین ... تو خصوصی برام بنوییسین ... 

     

    ×پادکست جدید ِ دیالوگ باکس ... 

     

    رگ ِ خواب

    شبهای روشن ... 

    احمد شاملو ...

    همایون ... 

    آخ ....

     

    گوش بدین بهش :

     

     

     

     

     

  • نظرات [ ۱۱ ]
    • __ پریچک __
    • يكشنبه ۲۷ خرداد ۹۷

    #دوباره

    خب دوباره کانال ساختم
    چون نیاز دارم به اشک شدن ... موزیک گوش دادن .. و ...
    هیچ لزومی در عضو شدن نیست .. اما به چندنفری قول داده بودم وقتی برگشتم خبرشون کنم...

    pariiichak@
    • __ پریچک __
    • چهارشنبه ۱۶ خرداد ۹۷

    #آه ...

    این روزها "م" حرفایی رو بهم میگه که تاحالا نشنیدم

    از گذشته های دور ... کاش کاری ازم بر بیاد ....

    از حجم درد هنوز بیدارم !




  • نظرات [ ۲ ]
    • __ پریچک __
    • چهارشنبه ۱۶ خرداد ۹۷

    #همین فک کنم !

    چندتا کانال ِ تلگرامی رو پیدا کردم که تمامیشون قبلا وبلاگ نویس بودن ... 

    تجربه هاشون خیلی خوبه ... خیلی دل گرمم باهاشون .. اما فک کنید میام تو اتاق دراز میکشم رو تخت و تجربه هایی رو کسب میکنم که تا ابد آکبند میمونن ... خب خیلی حالم از شخصیت این روزهام بهم میخوره ... !

    میخواستم اینجا رو حذف کنم ...دیشب باید حذف میشد اما تو ساعتای آخر پشیمون شدم ... !

    دلیلی ندارم برای حذف .. دلیلی هم ندارم برای موندن ... درواقع یه مدل امپراطوری ای راه انداختم که هرموقه هرچی دلم خواستو انجام بدم ...

    روزها در حال ِ گذر ِ ... و منم دارم به راحتی ازشون میگذرم !


    • __ پریچک __
    • دوشنبه ۱۴ خرداد ۹۷

    #صد و یک

    × دارم تونر ِ رز درست میکنم ، بابا میگه چی درست میکنی؟ و بهش گفتم ... بعدش میگم باباجون شماام به صورتتون اسپری کنید ..

    خیلی لطیف و درخشان میشه پوستتون ... 

    یجوری برگشت نگاهم کرد و به سیبیلاش اشاره کرد که هم خندم گرفت هم سکته کردم ....

     

     

    ×نمیدونم چرا منوچهر هادی انقد تجملات رو دوست داره ... 

    به طرز مسخره ای اسیر ثروته و این تو تمام ِ فیلم و سریالاش مشخصه .... 

    از حرص دلم فیلم آینه بغلُ به صورت غیر قانونی دانلود کردم !

     

     

    × از فردا ، رسما خوندنمُ برای کنکور ارشد شروع میکنم ... دوتا کتاب مدرسان شریف به دستم رسید ...

    فک کنم اگه قبول شم باید یه ترم مرخصی بگیرم تا مدرک کارشناسی رو بدستشون برسونم ... قطعا اینبار فقط سراسری میخوام ...

    حالم از آزاد بهم میخوره ... اگه حس میکنید اطلاعات یا تجربه ی مفیدی دارید که میتونه تو این زمینه بهم کمک کنه لطفا دریغ نکنید ... 

     

     

    × هر روز 7 صبح میادُ استوری های واتس آپمو میبینه ... 

    آخرش نفهمیدم چش بود باهامون که گند زد به همه چی .... 

     

     

    ×هفت روز از این ماه عزیزو پشت سر گذاشتم ولی فردا رو نمیتونم .. چون شیش ساعت مداوم کلاس .... !

    خب عقلم میگه شما جیب ِ ما رو نزن نمیخواد روزه بگیری ... 

     

     

    ×مامان میگفت خانوم تاکسی دار گفت وقتی اینجوری شدید بارون میباره ... فوری دو رکعت نماز حاجت بخونید 

    رد خور نداره ... !

    دیروز نماز ِ حاجت خوندم ...اما نمیدونم واسه چی ! 

     

     

    × این چند روز همش خونه بودم ... بیش از یک هفتست که رنگ ِ بیرونو ندیدم 

    اینجوری مرغ ِ خونگی ام من ... اتاقمو .. کتابامو بهم بدین حتی دنبال غذا هم نمیام ... !

    اخلاق خوبی نیست میدونم .... 

     

     

    ×یه همزاد دارم ... تازه امسال یه سالش میشه ... 

    بهترین کادوی تولد عمرمه تا همیشه ... بسکه مهربونه و خوش اخلاق .... 

    بغل همه میره .. تا شما رو میبینه براتون بشکن میزنه ... رو دوتا پاهاش میشینه و دست میزنه ...

    عاشقشم .. !

     

     

    ×خیلی میترسم اگه ایران جنگ بشه ... خیلی وحشت دارم و به قول بابا این روزا صدای هر هواپیمایی رو که میشنوم دلم میریزه!

    عمر خیلی کوتاهه اما دلبستگی ها هم فراوان ....

     

     

    ×

    باید میرفتم از یادت ...

     

     

     

     

     

     

     

     

  • نظرات [ ۱۳ ]
    • __ پریچک __
    • جمعه ۴ خرداد ۹۷

    #یادت نره قولتو ...

    کوه باش و دل نبند ....

     

     

     

     

  • نظرات [ ۲ ]
    • __ پریچک __
    • پنجشنبه ۳ خرداد ۹۷

    #به وقت ِ یک خرداد !

    انقد که بغضمو قورت دادم تو این ساعتا ، عضلات گردنم و گلوم داره از درد میمیره ...

    خیلی اتفاقا تو زندگی ماها میفته ... خیلی آدما وارد میشن ... اتفاقاتی که هم تو افتادنشون مقصریم هم نیستیم ... !

    آدمای زیادی تو زندگیم وارد شدن یا واردشون کردم نمیدونم .. 

    اما تنها چیزی که که بهش ایمان دارم اینه که من از جون مایه گذاشتم و خوبی رو در حق تک تکشون تموم کردم ... و فکر میکنم اشتباهم همین بود ... 

    کاش بد بودم ... ذره ای بدی میکردم ... 

    مامانم حق داره که گاهی ، فقط گاهی که مثل امشب یاد همه چیز بیفته .. ازم دلگیر بشه .. سرزنشم کنه ... 

    داد بزنه سرم و بعدش ازم بخواد آروم باشم و منم با چشمای اشکی بخندم و بگم آرومم اما ... 

    شب از جایی شروع میشه که وقتی من نفس های اهالی خونه رو تو خواب گوش میدم و درو قفل میکنم و تازه پری میمونه و پری .... 

    بخاطر مامانم میگم آرومم اما همشون خنجر عظیمی ان تو دلم ... نمک ِ رو زخمم 

    این آدما که میگم نه که فک کنید همشون جانب عشقی داشتن ، نه ... 

    خیلی ها که اومدن و نموندن .... 

    شب سختی پیش رومه ... از درد گلو ... از بغض های فروخورده و هدف های نا تمام ...

    حق داره بگه چرا درست دو سال بیشتر طول میکشه ... حق داره وقتی افسوس میخوره و من ....

    راستش من امشب مردم ... مث خیلی از شبا که مردم .... 

    من امروز به عشق بی اعتمادم ... از آدمی که تنهاییمو خدشه دار کنه بیزارم ... از پروانه شدن این پیله میترسم ... 

    وقتی که حرص میخورم بند بند تنم از هم جدا میشه ... دستام بی حس میشه و لکنت میگیرم ...

    اینا هیچ نشونه های خوبی نیست ... اما من هر صبح که بیدار میشم ... نقاب خندانمو رو صورتم میزنم ... انگار که هیچی نشده .... 

    امروز حتی نمیدونم چجوری میشه یه آدمو خیلی دوست داشت ، چه برسه بفهمم عشق یعنی چی ...

    مامان ، شما حق داری ... همیشه حق داری ... 

    بهم میگه دَرست ، تموم میشه ... بلاخره دُرست میشه  ... اما دستای لرزونتو چه کنم ؟! تیروئیدتو ... این بغض تا ابد موندگارت ... 

    چشمات که دارن کور میشن ... اینارو میتونی درست کتی ؟ پری منو میتونی درست کنی ؟

    و تمام ِ مدت سرم پایین بود تا بغضم نترکه ... 

    الان صدام کرد تو اتاق و گفت بهناز جعفری ... و چندتا بازیگر دیگه ام اس گرفتن مامان ... اینا همش از حرصو جوشه ... 

    تو دیگه غصه نخور ... 

    نور چراغ خواب قرمز افتاده بود رو صورتم ... گفتم چشم .... 

     معلوم نبود که تب دارم ... معلوم نبود که تو دلم داره بارون میباره و .... 


    اما بمونه ... تا همیشه بمونه که خیلی شب ها من مردم و صبح دیگه بیدار نشدم ... فقط زنده موندم .... 

    دلم ندا میداد ... واسه همین بود ، وقتی از آرامش حرف زدم دلم ریخت ... 



  • نظرات [ ۵ ]
    • __ پریچک __
    • سه شنبه ۱ خرداد ۹۷

    to_love#

    اما بعضی روزها دیگه نمیتونی نقاب منطق و قوی بودنو رو صورتت نگه داری ...

    امروز دلم دوتا دست میخواست که بگیرمشون ... یه آغوش امن و ابدی ... 

    بی هیچ فکر و ترسی ... 

    دلم میخواست که اشک بشم و پنج تا انگشت دوست داشتنی قصه بگن برای موهام ... 

    گاهی وقت ها .. عجیب محتاج عشق میشم ... 

     


     

     

     

     

     

     

     

  • نظرات [ ۹ ]
    • __ پریچک __
    • دوشنبه ۳۱ ارديبهشت ۹۷

    #نیمه شبان ، تنها ...

    × هربار که بلک ماسک میزنم ، فرصتی میشه تا چشمامو با دقت ببینم ...که زل بزنم به آینه و خوب نینی هاشو تماشا کنم ..

    براشون میمیرم و مدام از خودم میپرسم چه کردی باهاشون که انقد مظلوم نگاه میکنن ... 

    یه آرامش عمیقی هر روز منو بیشتر غرق میکنه تو خودش ... اما همین حالا ، دقیقا بعد از نوشتن این سطر دلم ریخت ... 



    ×از اول ِ ماه رمضون، محمود شهریاری هرشب ، دوقدمی خونمون میره رو استیج ... میرم رو تراسُ به صداش گوش میکنم ...

    اما با خودم قسم خوردم تا مجبور نشدم دیگه پا تو اون کاخ نمیذارم ... 

    آخرین بار با مامان رفتیم و مثلا نمایشگاه صنایع دستی گذاشتی بودن ... وقتی دیدم دریاچه بی آب شده ... 

    وقتی پنجره های شکسته ی موزه رو دیدم ... قلبم درد گرفت ... 

    انگار تمام ِ کودکی هامو ... تمام ِ خنده هامو روی قایق پایی ... لاکپشت رها شدم تو دریاچه ... دویدن هامون ... پشمک ها... و و و ازم گرفتن ...

    بسکه بی سلیقن ... بسکه بی عاطفن .... ! 



    ×من به نور و رقص و فریاد خوشبینم

    به تمام ِ آنچه در تو نمیبینم ... 



    ×دلم میخواد برم جنوب ... تنهایی ...

    نه اینکه برم کیش ... که برم رقص دلفین ها رو ببینم ... نه !

    دلم میخواد برم جنوب ... لباس محلی بپوشم ... زیر چشمام سرمه بکشم ، روی دستام طرح حنا بزنم ... و برم کنار دریا ...

    ساحل ِخلیج ِ همیشه فارس و دل بدم به حرفاش ...

    نه اینکه برم و یه هفته بمونم ... نه ... برم و حالا حالاها بر نگردم ... 

    صدف جمع کنم ... پوستم بسوزه ... اما کیف کنم از ته دل ... 

    دلم میخواد برم جنوب ... دلم میخواد تنهایی برم .... 



    ×این قلب ِ سرد من همیشه برف روشه

    یه دل که پاکو سادست ُ کلی حرف توشه 

    همینه ثروت من،منی که توی قلبم 

    یه جنگل ِ خزون پر از درخت زرد پوشه ...




    ×دیشب خواب میدیدم که پیانو خریدم ... اما گریه میکردم ... هی دست میکشیدم روش و اشک میریختم ...

    چشونه خواب هام؟چی میگذره تو سرت رفیق ؟



    ×این حد از وابستگیش به شوهرش حالمو بهم میزنه ... حالم بهم میخوره وقتی که ازش دور میشه خوشی رو به تمام ِ اطرافیانش حروم میکنه 

    که یسره غمگینه و مث ِ احمقا چشاش همش پر از اشکه ... 

    به قول مامان همه براش عادی میشن جز همسرش .... اینجوری نگام نکنید ، شما هم جای من بودید بالا میاوردید این عشق و علاقه های مصنوعی رو !



    ×میترسم که خرداد بیاد ... میترسم از تموم شدن بیستو سه سالگی ... از فوت کردن شمع ... از این که هیچ کاری نکردم .. هیچ تغییری ..

    وحشتناکه ... اما هنوز یک ماه فرصت دارم ... من بهارو ختم میکنم .... من این یک ماهُ طلایی میگذرونم ...

    روز تولدم دوتا امتحان دارم ... !



    ×مراقب خودتون باشین 

    دوستتون دارم ....



  • نظرات [ ۵ ]
    • __ پریچک __
    • دوشنبه ۳۱ ارديبهشت ۹۷